چند شهر بدان پيوسته و بخشهاى آن بشمار است بيشترين درخت آن « قراسيا » است كه در كوه و دشت جائى از آن تهى نباشد . در خورههاى آن زعفران نيز برويد . از آنجا تا تدمير چهار روز راه ، از آنجا نيز تا طرطوشه چهار روز است . به سال 487 روميان آن را گرفته بودند و ملثّمان كه پيش از عبد المؤمن پادشاهى مغرب را داشتند [ 731 ] به سال 495 آنجا را باز پس ستدند . مردم آن سامان بهترين مردم اندلسند و به عرب اندلس شناخته شوند . از دريا يك فرسنگ دور است . اديب ابو زيد عبد الرحمن پسر مقانا اشبونى اندلسى چنين مىسرايد :
ان كان واديك نيلا لا يجاز به * فما لنا قد حرمنا النّيل و النّيلا
ان كان ذنبى خروجى من بلنسية * فما كفرت و ما بدّلت تبديلا
دع المقادير تجرى فى اعنّتها * ليقضى اللّه امرا كان مفعولا « 1 »
ابو عبد اللّه محمد رصافى نيز چنين مىسرايد :
خليلىّ ما للبلد قد عبقت نشرا * و ما لرؤوس الرّكب قد رجحت سكرا
هل المسك مفتوقا بمدرجة الصّبا * ام القوم اجروا من بلنسية ذكرا
بلادى الّتى راشت قديد متى بها * فريخا و آوتنى قرارتها وكرا
اعيذكم انّى به نيت لبيتكم * و كلّ يد منّا على كبد حرّا
نؤمّل لقياكم و كيف مطارنا * باجنحة لا نستطيع لها نشرا
فلو آب ريعان الصّبى و لقاؤكم * اذا قضت الايّام حاجتنا الكبرا
فان لم يكن الّا النّوى و مشيبنا * فمن اىّ شىء بعد نستغث الدّهرا « 2 »
برخى از مردم « بلنسيه » براى من از سرودهء ابو الحسن ابن حريق مرسى چنين برخواند :
بلنسية نهاية كلّ حسن * حديث صحّ فى شرق و غرب
فان قالوا محلّ غلاء سعر * و مسقط دمنتى طعن و ضرب
فقل هى جنّة حفّت رباها * بمكروهين من جوع و حرب « 3 »
او باز سرودهء ابن حريق را چنين آورده است :
بلنسية تبنى عن القلب سلوة * فانّك زهر لا احنّ لزهرك
و كيف يحبّ المرء دارا تقسّمت * على ضاربى جوع و فتنة مشرك « 4 »
هامش
( 1 ) . اگر درهء تو « نيل » باشد كه بدان نمىرسد پس چرا ما از نيل محروم باشيم ؟ اگر گناه من آن است كه از « بلنسيه » بيرون آمدهام اين نه كفر و نه بدعت است .
بگذار قضا و قدر ، راه خود بپيمايد و خداوند ، كارى را كه بايد به سرانجام رساند .
( 2 ) . اى دوست ! چرا شهر ، عطرآگين است ؟ چرا سرها خمار است ؟ مگر نافههاى مشك شكافته به راه باد است ؟ يا مردم از بلنسيه ياد كردهاند ؟ شهرى كه مرا به هنگام زادن نگاهدارى كرد و براى من آشيانه ساخت . دست من به هنگام ساختن خانههاى شما بر جگر داغ من بود . من ديدار شما را خواهانم ولى با بالهاى شكسته پريدن نمىتوانم . اگر جوانى و ديدار شما باز گردد ، روزگار بزرگترين آرزوى مرا برآورده باشد و اگر چارهاى جز پيرى نيست پس چگونه به دهر پناه ببريم ؟
( 3 ) . بلنسيه نهايت زيبا است . اين گفتارى پذيرفته در خاور و باختر است . اگر بگويند در آنجا گرانى هست و زد و خورد بسيار دارد بگو بهشتى است كه با بدى جنگ و گرسنگى دست به گريبان است .
( 4 ) . اى بلنسيه ! تو بارى بر دل هستى . تو گلى ولى من عاشق اين گل نيستم . چگونه مىتوان به خانهاى دل بست كه به گرسنگى و جنگ زدگى تقسيم شده است ؟