او سرودهء ابو العباس احمد پسر زقاق را در وصف باغهايى كه پيرامون شهر را پوشانيده چنين مىآورد :
كانّ بلنسية كاعب * و ملبسها السّندس الاخضر
اذا جئتها سترت وجهها * باكمامها فهى لا تظهر « 1 »
[ 732 ] از ابن زقاق نيز چنين آوردهاند :
بلنسية جنّة عالية * طلال القطوف بها دانية
عيون الرّحيف مع السّلسبيل * و عين الحياة بها جارية « 2 »
كسى ديگر از خلف پسر فرج لبيرى معروف به ابن سمير برايم چنين سرود :
بلنسية بلدة جنّة * و فيها عيوب متى تختبر
مخارجها زهر كلّه * و داخلها برك من قذر « 3 »
زيرا كه در اين شهر روى آبريزها را نمىپوشانند و براى كود به باغستان مىبرند . « 4 »
گروهى دانشمند بدان نسبت دارند مانند : سعد الخير پسر محمد پسر سهل پسر سعد ، ابو الحسن انصارى بلنسى ، فقيهى نيكوكار و پرحديث بود ، به سفر دريا رفت تا به چين رسيد و به نسبت « چينى » شهرت يافت . پس به بغداد بازگشت و بماند . در اينجا از ابو الخطاب ابن بطير و از طراد پسر محمد زينبى و جز ايشان برشنود . او در محرم 541 به بغداد درگذشت .
بلّنوبه
[ ب ل ل ب ] با دو باى تك نقطه . شهركى در جزيرهء سيسيل است . بدان نسبت دارد ابو الحسن على پسر عبد الرحمن و برادرش عبد العزيز صقلى ( سيسيلى ) بلّنوبى سرايندهء اين شعر :
بحقّ المحبّة لا تجفنى * بانّى اليك مشوق مشوق
و لا تنس حقّ الوداد القديم * فذلك عهد وثيق وثيق
و كن ما حييت شفيقا علىّ * فانّى عليك شفيق شفيق
و لا تتّهمنى فيما اقول * فو اللّه انّى صدوق صدوق « 5 »
بلوص
[ ب ] با صاد بىنقطه ( بلوچ ) نام تيرهاى مانند « كردان » هستند در سرزمينى گسترده ميان فارس و كرمان كه بلوچستان بديشان شناخته شود . مردمى با شمار فراوان و سخت كوشند و در دامنهء كوههاى قفص « 6 » زندگى كنند .
قفصها كه نيز مردمى سخت نيرومندند و ياد خواهند شد ، از كسى جز اين بلوچها نمىهراسند . مردمى چادرنشين و چارپا دارند ليكن امين هستند [ 733 ] مانند قفصها راهزنى و آدمكشى نمىكنند و به كسى آزار نرسانند .
بلّوط
[ ب ل لو ] هموزن ميوهء درخت « بلّوط » . واژهء « فحص البلّوط » نام ناحيتى در اندلس است همسايهء بخش « اوريط » در
هامش
( 1 ) . بلنسيه همچون دختركى است با پيراهن سندس سبز ، وقتى كه به دو نزديك شوى روى را با آستين بپوشاند .
( 2 ) . بلنسيه بهشت والائى است كه ميوهها در آن آويخته ، چشمههاى شيرين و آب زندگانى در آنجا روان است .
( 3 ) . بلنسيه شهرى بهشتى است ليكن چون به درونش نگرى عيبها دارد . بيرونش گلزار و درونش چالاب كثافت است .
( 4 ) . ياقوت اين ويژگى را براى اصفهان نيز ياد مىكند .
( 5 ) . تو را به دوستى سوگند كه بىوفائى مكن كه به تو شائق شائق هستم . دوستى كهن را فراموش مكن كه پيوندى استوار استوار است ! تا زندهاى مهربان باش كه من مهربان مهربان هستم . مرا متهم به دروغ مكن كه من راستگوى راستگويم .
( 6 ) . معرب كوچ - كفچ .