بلقينه
[ ب ن ] ديهى است در حوف مصر از خورهء بنا كه آن را « بوب » نيز گويند .
بلكثه
[ ب ك ث ] در « بلاكث » گذشت و هر دو با ثاى سه نقطه است .
بلكرمانيه :
اقليمى است در خورهء « قبره » در اندلس .
بلكيان
[ ب ] « 1 » ديهى در يك فرسنگى مرو است . از آنجا است احمد پسر عتّاب بلكيانى . چرندهايى از نوح پسر ابو مريم روايت مىكند . يعلى پسر حمزه نيز از وى .
بلمون
[ ب ل ] ديهى از بخشهاى حوف خاورى در مصر است .
بلنياس
[ ب ل ] با سين بىنقطه خوره و شهرى كوچك با دژى در كرانههاى دريا در حمص . شايد به نام بلنياس حكيم صاحب طلسم ناميده شده باشد .
بلنجر
[ ب ل ] شهرى در سرزمين خزر در پشت دربند . گويند عبد الرحمن پسر ربيعه آن را بگشود . بلاذرى « 2 » گويد :
او سليمان پسر ربيعهء [ 730 ] باهلى بود و از آنجا نيز بگذشت و خاقان در پشت بلنجر جلو او را بگرفت ، پس خود و يارانش كه چهار هزار تن بودند كشته شدند . در آغاز كار تركان از ايشان ترسيده گفتند : اينان ملائكهاند و جنگ افزار در ايشان كارى نيست . ليكن اتفاق را يك ترك كه در بيشهء پنهان شده بود تيرى به سوى وى انداخت و او را بكشت ، پس فرياد كشيد : اى ياران ! اينان نيز مانند شما مىميرند چرا مىترسيد ؟ پس به جنگ بازگشتند تا عبد الرحمن پسر ربيعه كشته شد و پرچم را برادرش به دوش گرفته جنگيد تا برادر را در بلنجربه خاك سپرد و ديگر مسلمانان را باز گردانيد پس عبد الرحمن پسر جمانهء باهلى چنين سرود :
و انّ لنا قبرين قبر بلنجر * و قبر بصين استان يا لك من قبر
فهذا الّذى بالصّين عمّت فتوحه * و هذا الّذى يسقى به سبل القطر « 3 »
گويند چون تركان عبد الرحمن پسر ربيعه يا سلمان پسر ربيعه را با ياران كشتند به هر شب در قتلگاه ايشان نور باران مىديدند ، پس سلمان پسر ربيعه را برداشته در تابوت نهادند و به هنگام خشكسالى با آن نماز استسقا مىگزاردند . آنكه در چين است قتيبه پسر مسلم باهلى است . بحترى در ستايش اسحاق پسر كنداجيق چنين مىسرايد :
شرف تزيّد بالعراق الى الّذى * عهدوه فى خمليخ او ببلنجرا « 4 »
بلنز
[ ب ل ] با زاى نقطهدار . بخشى در « سرنديب » در درياى هند است . نيزههايى سبك از آنجا مىآورند كه مردم آن ديارش مىپسندند و بهاى گران بدان دهند ، ليكن با اين همه زود مىپوسد . اين گفتهء نصر است .
بلنسيه
[ ب ل س ى ] با سين بىنقطه و ياى دو نقطه پائين بىتشديد . خوره و شهرى معروف در اندلس است « 5 » هم مرز با خورهء تدمير ؛ در خاور تدمير و خاور قرطبه در كنار دريا پر درخت و داراى جويبار و معروف به شهر خاكى است .
هامش
( 1 ) . لسترنج : 442 : بليكان .
( 2 ) . بلاذرى . ترجمهء توكل ص 292 - 293 . تقويم البلدان ابو الفداء ، ترجمهء آيتى ، ص 632 - 633 .
( 3 ) . ما را دو گور است : گورى در « بلنجر » و گورى ديگر در « چينستان » كه چه گورى است ! ! اين كه در چين است پيروزيهايش به همه جا كشيده است و به آن ديگرى مردم نماز باران گزارند . و نيز چ ع ، ج 1 ، ص 441 ، س 4 .
( 4 ) . در عراق شرافتى بر آنچه در « خمليخ » و « بلنجر » مىدانستيم افزوده شد . ياقوت اين شعر را در چ ع ، ج 2 ، ص 471 ، س 7 براى واژهء « خمليخ » به همين گونه گواه مىآورد ليكن در چ ع ، ج 1 ، ص 793 ، س 22 به جاى « خمليخ » ، « بيضا » نهاده و همين شعر را براى آن شهر گواه مىآورد .
( 5 ) . كتابى مستقل تحت عنوان « بلنسينه » در تاريخ و جغرافياى شهر توسط محمد بن خلف ابن علقمه ( درگذشته سال 509 ه / 1160 م ) نگاشته شده كه سخاوى در الاعلام ( روزنتال : 2 : 299 ) از آن ياد كرده است .