تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
ما ، خطبه‌اى كه براى او مىخواندند چنين بود : « خدايا خوش بدار شاه بلطوار پادشاه بلغار را » . من به دو گفتم : خداوند يگانه شاه است و نبايد كسى را بدين لقب خواند بويژه بر منبر ! اين سرور تو امير مؤمنان دستور داده است بر منبرها ( در خاور و باختر ) دربارهء او بگويند : « خدايا نيكو بدار بنده و خليفهء خودت امام جعفر مقتدر بالله امير مؤمنان را » ؛ پرسيد پس چه گفتن روا بود ؟ گفتم : [ 725 ] نام تو و نام پدرت را ياد كنند ! گفت : پدرم كه كافر بود ، من نيز خوش ندارم نامى را برايم ياد كنند كه كافر به من داده است . نام سرور من امير مؤمنان چيست ؟ گفتم : جعفر ! پرسيد : من نام خود را جعفر و نام پدرم را عبد اللّه نهادم ، پس به سخنران دستور داد كه پس از آن چنين بخواند : [ خداوندا نيكودار بنده‌ات جعفر پسر عبد اللّه فرمانرواى بلغار مولاى امير مؤمنان را ] « 1 » او مىگويد : « 2 » در سرزمين او بيشمار شگفتيها ديدم . از جمله در نخستين شب كه در شهر او مانديم يك ساعت پيش از فرو شدن آفتاب افق را سرخ فام ديدم از آسمان صداى همهمه شنيدم . چون به بالا نگريستم ابرى سرخ همچون آتش را نزديك خود ديدم كه آن صداها از آن بود و در آن اشباحى در نظرم مجسم شد همچون آدمى و چارپا كه چوب و نيزه و شمشير در دست داشتند ناگهان ابرى ديگر همانند آن ، هويدا شد ، كه در آن نيز مردان با جنگ افزار و چارپايان به نظر مىرسيد و بر آن يورش برد ، چنانچه سپاهى بر سپاهى ديگر . ما از بيم به ناله و نيايش پرداختيم و مردم شهر بر ما مىخنديدند و از رفتار ما در شگفت بودند . او مىگويد ، ما همچنان گمان مىكرديم كه تكه ابرى بر تكهء ديگر مىتازد و ساعتى با هم مىآميزند و سپس جدا مىشوند و همچنان بود تا مدتى از شب بگذشت پس ناپديد شدند . چون ما از پادشاه پرسيديم ، گفت نياكان ما مىگفتند : اينان جنّيان مؤمن و كافر هستند كه هر شب با يكديگر مىجنگند ، و ما از هر آنگاه كه بوده‌اند آن‌ها را چنين ديده‌ايم . مىگويد : من با درزيگر پادشاه كه از مردم بغداد بود به چادر رفتيم تا گفتگو كنيم ، نيم ساعتى گذشت و ما در انتظار اذان عشاء بوديم ، چون اذان را شنيديم بيرون آمديم و ديديم بامداد روشن است . اذان گو را پرسيد چه اذان گفتى ؟ پاسخ داد : اذان بامداد . پرسيدم : پس عشا چه شد ؟ گفت با نماز مغرب يك جا مىگزاريم ! پرسيدم پس شب چه شد ؟ گفت : همين كه بينى كوتاه از اين نيز بود و اكنون رو به درازا دارد . او مىگفت : يك ماه است شب را نمىخسبد مبادا نماز بامداد را از دست بدهد . آدمى به هنگام مغرب ديگ را بر آتش نهد و هنگام نماز بامداد هنوز نپخته است . او مىگويد : روز را [ 726 ] نزد ايشان بلند ديدم ، كه مدتى از سال چنان است و شبها كوتاه . سپس شبها بلند شود و روزها كوتاه . شب ديگر كه نشسته بودم دريافتم كه در آسمان ستاره اندك است كه به گمانم بيش از پانزده ستارهء پراكنده مىبود . در آنجا شفق سرخ غروبگاهى هيچگاه پنهان نمىشود تاريكى شب هميشه اندك است . از فاصلهء يك پرتاب تير ، آدمى ديگرى را مىشناسد ، يك ساعتى ماه در كناره آسمان ديده مىشود سپس بامداد برآيد و ماه پنهان شود . او مىگويد : شاه به من گفت : در پشت كشور من با سه ماه راه مردمى به نام « وليسو » هستند . شب نزد ايشان كمتر از يك ساعت باشد . او مىگويد : در آنجا به هنگام برآمدن آفتاب همه چيز سرخ فام ديده مىشود زمين ، كوه و هر چيز كه به چشم آيد همچون ابرى فراگير و سرخ به آسمان كشيده است . مردم شهر مىگفتند : به هنگام زمستان شب به درازاى روز كنونى و روز آن به كوتاهى شب كنونى شود . يك مرد به هنگام برآمدن بامداد براى رسيدن به رودخانه‌اى كه كمتر از يك فرسنگ از ما دور است مىرود ، هنوز بدانجا نرسيده شب فرا رسد و ستارگان آسمان را پر كنند . ايشان را ديدم
هامش
( 1 ) . پايان بند 14 ، سفرنامه ابن فضلان . ترجمه ص 83 . ( 2 ) . آغاز بند 16 ، همان كتاب ، ص 86 .