تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
آنجا گويد : چون نامهء المس پسر شلكى « 1 » بلطوار شاه صقلبيان به مقتدر رسيد كه در آن خواهش كرده بود كسى را براى آموزش اسلام به صقلاب گسيل دارد ، تا مسجدى و منبر بنياد نهد و مردم همهء استانهاى كشور را به دين و آئين برخواند و براى وى دژى بسازد تا از گزند شاهان پيرامون خود در امان باشد . اين درخواست پذيرفته شد و نذير حزّمى به سفيرى گمارده شد و من دستور يافتم كه نامه را براى شاه بخوانم و پيشكش‌ها را به او و بزرگان و فقيهان و معلّمان برسانم و فرستادهء سلطان سوسن رسى « 2 » مولاى نذير حرمى بود . او مىگويد : ما يازده شب گذشته از صفر سال 309 از مدينة السلام بيرون آمديم . پس آنچه را تا رسيدن به خوارزم ديد و سپس آنچه از آنجا تا كشور صقلبيان بر او گذشت نگاشته ، مىگويد : « 3 » چون به جايى كه يك شبانه‌روز راه تا پايتخت آن پادشاه كه به ديدارش مىرفتيم مانده بود رسيديم او چهارشاه زيردست خود با برادران و فرزندان خود را به پيشواز ما همراه با نان و گوشت و گاورس « 4 » بفرستاد . ايشان همراه ما آمدند تا به دو فرسنگى كه خود شاه به پيشواز آمد . چون ما را ديد به سجده شكر رفت و درمها كه در آستين داشت نثار كرد پس به چند چادر كه برپا كرده بود فرودآمديم [ 724 ] و اين در يكشنبه دوازدهم محرم سال 310 بود . سفر از جرجانيه كه مركز خوارزم است تا به آنجا هفتاد روز به درازا كشيد . ما تا روز چهارشنبه در چادرها كه براى ما زده بودند بمانديم تا شاهان آن سرزمين ويژگان پادشاه براى برشنيدن نامه گرد آمدند . چون روز پنجشنبه آمد دو پرچم كه آورده بوديم برافراشتيم و چارپا را كه براى او آورده بوديم زين بستيم ، پوشاك رسمى سياه بر تن شاه كرديم و دستار بر سرش نهاديم ، من نامهء خليفه را بيرون آوردم و همچنانكه او با همه تنومندى برپا ايستاده بود برخواندم ، نامهء وزير حامد بن عباس « 5 » را نيز درآورده برخواندم . ياران شاه بر سر مادرم پاشيدند ، ما پيشكشها را به دو عرضه داشتيم خلعتى نيز به همسرش كه پهلوى او نشسته بود پوشانديم كه رسم ايشان چنين است . سپس او ما را خواست تا به اطاق او رفتيم ، شاهان در سمت راست او نشسته بودند و به ما دستور داد در سمت چپ نشستيم ، فرزندانش در پيش او نشسته ، خود او تنها بر تختى پوشيده از ديباى رومى نشسته بود ، پس سفره خواست پس گوشت بريان شده بر سفره نهادند ، شاه با چاقو لقمه‌اى بركند و بخورد و همچنين دومين و سومين را سپس تكه‌اى كنده به سوسن فرستاده داد ، همين كه بگرفت سفره‌اى كوچك نيز براى او آوردند . اين رسم ايشان است كه هيچ‌كس دست دراز نكند مگر آنگاه كه شاه برايش لقمه بگيرد و چون بگرفت برايش سفره مىآورند . سپس تكه‌اى براى شاه دست راست خود بركند و سفره براى او نيز آوردند سپس به شاه دوم داد و برايش سفره آورده شد و همچنين تا به همه رسانيد و هر يك از ما در سفرهء ويژهء خود بخورد و هيچ‌كس به سفرهء ديگران دست نيازيد . چون او به خوردن پايان داد ، هر يك از ما پس ماندهء خوراك سفرهء خود را به خانه برد . چون خوراك پايان يافت او دستور داد شربت عسل آوردند كه آن را « سبحو » « 6 » نامند ، ما آشاميديم . پيش از آمدن گروه
هامش
( 1 ) . نام پادشاه فرستندهء نامه يك بار در آغاز سفرنامه ( ترجمهء فارسى طباطبايى ص 57 ) « المش بن يلطوار » و در ص 77 « المش بن شلكى » آمده است . دكتر سامى دهان محقق نسخه چ عربى در پانوشتهاى خود ( فارسى . ص 119 ) نيز چند احتمال افزود كه هيچ يك به درستى ثابت نيست . ( 2 ) . فضلان گويد : فرستاده شاه صقلبيان ( اسلاوها ) عبد اللّه پسر باشتوى خزرى و فرستادگان سلطان ( خليفه ) سوسن الرسبى مولاى نذير حرمى و تكين ترك و پارس صقلابى بودند . ( سفرنامه ابن فضلان - ترجمهء فارسى طباطبايى ص 21 و 57 - 58 ) و كراچكوفسكى ترجمهء عربى ص 187 ) . ( 3 ) . آغاز بند 14 ترجمهء سفرنامه ابن فضلان ص 80 . ( 4 ) . سفرنامه ابن فضلان ، « ترجمه طباطبايى ، بند 14 ، ص 80 : ارزن . ( 5 ) . حامد پسر عباس از ج 2 - 306 تا ع 2 - 311 وزير مقتدر بود حلاج به روزگار وزيرى او درذى قعدهء 309 محكوم و اعدام شد . سپس خود حامد زندانى و به دست محسن بن فرات زهر خور شده در سال 311 درگذشت ( تجارب الامم مشكويه : 5 ص ) . ( 6 ) . معرب سركنگبين يا واژهء ديگر ، ن . ك : تعليقات سفرنامهء ابن فضلان ، ترجمهء طباطبائى ، ص 137 .