و انى بهجر للمرام و قد بدى * لى الصّبح من قطربّل و بلشكر « 1 »
بلشند
[ ب ش ] از بخشهاى سر قسطهء اندلس است [ 721 ] دژ معروف به بنى خطّاب در آنجا است .
بلشيج
[ ب ] با جيم . از دژهاى لارده در اندلس است .
بلطش
[ ب ط ] با شين نقطهدار ، شهرى در اندلس از بخشهاى سرقسطه است . رودخانهاى دارد كه بيست ميل را سيراب مىكند .
بلط
[ ب ل ] نام شهر « بلد » ياد شده بالاى « موصل » است . بدان نسبت دارد عثمان پسر عيسا بلطى نحوى . در مصر مىزيست و در آنجا در صفر 599 درگذشت نگارشهايى در ادب دارد . من او را در نگارش خودم « اخبار النحويين » ياد كردهام . هشام از پدرش آرد كه نهنگ يونس پسر متى پيامبر ( ص ) را در درياى شام فروبرد پس او را به درياى مصر و از آنجا به درياى آفريقا برد و از تنگه طنجه به درياى اصمّ ( - كر ؟ ) برد پس به جنوب ( دبور ) رفت تا به مادر درياها در « خاور » رسيد پس به درياى بصره درآمد و به دجله شد و در جائى در هفت فرسنگى « حصنين » او را برآورد ، و چون يك سريانى او را ديد گفت : افلط ( - افلت ) يعنى از شكم ماهى بيرون شو ! پس آن زمين « فلط » و سپس « بلط » و پس از آن « بلد » خوانده شد . من [ ياقوت ] گويم : اين گزارشى شگفتانگيز و دور از پذيرش خرد است . ( و اللّه اعلم ) ابو العباس احمد پسر عيسا تموزى كه همسرى از مردم بلط گزيده بود چنين سروده است :
عجبت من زلّتى و من غلطى * لمّا رايت الزّواج فى بلط
و من حماة تزيد شرّتها * على كريم حلف الكرام و طى
سمّيت زهراء يا ظلام و يا * تاركة الجار غير مغتبط
فى وجهها الف عقدة غضبا * علىّ حتّى كاننى نبطى « 2 »
بلطة
[ ب ط ] گويند جائى است در دو كوه طىّ كه خانهء عرو پسر درماء بود و امرؤ القيس پسر حجر كندى بدانجا پناهنده شد و چنين بسرود :
نزلت على عروبن درماء بلطة * فيا حسن ماجار و يا كرم ما محلّ « 3 »
نيز امرؤ القيس گويد : [ 722 ]
و كنت اذا ما خفت يوما ظلامة * فانّ لها شعبا ببلطة زيمرا « 4 »
بنا بر اين بلطه نام جائى است . جائى ديگر به نام زيمر نسبت دارد . اصمعى در گزارش اين شعر گويد : بلطه نام تپهاى است .
ابو عرو گويد بلطه به معنى گودال است . ابو عبيد سكونى گويد : بلطه چشم و نخل و درهاى در « طلح » بنى در ماء در « اجاء » است ، كه امرؤ القيس آن گاه كه در آنجا بر غرو پسر در ماء فرودآمده بود ، در شعرى چنين سرود :
هامش
( 1 ) . از اين كه آذرخش سبز رنگ نيمه شب جوانى مرا به هيجان نياورد ناخرسندم . بامدادان از سوى « قطربل » و « بلشكر » بدميد و من هنوز به خواست خود نرسيدهام .
( 2 ) . از خويشتن و از اين غلط در شگفتم كه همسرى از بلط برگزيدم ، از خويشاوندى با كسى كه شر او بيش از نيكى نيكان است . با همهء تاريكى « زهرا » نام دارد و از كينهء من هزار گره اخم بر روى دارد گوئى كه من يك نبطى هستم .
( 3 ) . من به خانهء عمرو بن در ماء در « بلطه » آمدهام . چه پناهگاه نيكو و چه جاى زيبائى !
( 4 ) . هرگاه من از ستمى بيمناك مىشدم به شكافى در « بلطهء » زيمر مىرفتم . اين شعر در چ ع ، ج 2 ، ص 968 ، س 15 براى واژهء « زيمر » به گواه آورده شده است .