تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
مسجدى ويژهء خود داشته باشد كه ديگرى در آن نماز نگزارد . چه بسا دو برادر كه دو خانهء پيوسته به يكديگر دارند ، هر يك مسجدى ويژهء خود جدا از برادر و از پدر و از فرزند خود ساخته باشد . مىگويد : شهر بلرم دراز است و بازار آن كه از خاور به باختر كشيده است « سماط » نام دارد و سنگفرش شده است . گرداگرد شهر را از خاور به باختر چشمه‌هاى آب گوارا فرا گرفته كه هر يك آسيابى را بگرداند ، باز هم برخى از مردم كم حس و بىشعور از آب نمكدار چاه مىنوشند زيرا كه خوردن پياز بسيار مغز ايشان را تباه كرده از احساس‌شان كاسته است . يوسف پسر ابراهيم « 1 » در كتاب « اخبار الاطباء » از يكى از پزشكان نقل مىكند كه چون كسى به او گفت : من هرگاه پياز مىخورم مزهء شورى را نمىفهمم او در پاسخ گفت : اين خاصيّت پياز است [ 720 ] كه به مغز آسيب رساند پس حواس سست شود . و از اين رو در « سيسيل » دانشمند و متخصص در فنى و يا جوانمرد دين‌دار يافت نمىشود و بيشتر مردم گنگ و بىخرد و بىدين هستند . ابو الفتح نصر اللّه پسر عبد اللّه قلاقس اسكندرى چنين مىسرايد :
و ركب كاطراف الاسنّة عرّسوا * على مثل اطراف السّيوف الصّوارم
لامر على الاسلام فيه تحيّف * يخيف عليه انّه غير سالم
و قالوا بلرم عند ابرام امرهم * فنجّمت ان قد صادفوا جود حاتم « 2 »
نيز گويد :
قد سعى بى الوشاة نحو علاه * فسعوا لى فلا عدمت الوشاتا
حرّكوا لى الشّباة منهم و ظنّوا * انّهم حرّكوا علىّ الشّباتا
فدعا من بلرم حجّى فلبّ . . . * . . . يت و كانت سرقوسة الميقاتا « 3 »

بلست

[ ب ل ] با سين بىنقطه و تاى دو نقطه بالا . ديهى از اسكندريه است . از آنجا است : حسّان پسر علوان بلستى . فارس پسر عبد العزيز پسر احمد بلستى داستانى از وى نقل مىكند كه از سلفى روايت مىكرده است .

بلس

[ ب ل ] كوهى سرخ فام است در سرزمين محارب پسر خصفه .

بلّش

[ ب ل ل ] با شين نقطه‌دار شهرى به اندلس است . بدانجا نسبت دارد : يوسف پسر جبارهء بلّشى . مردى دانشى و نيكوكار بود . ابن فرضى او را ياد مىكند .

بلشكر

[ ب ل گ ] ديهى از بغداد ، از بخش‌هاى دجيل نزديك بردان است . ابراهيم پسر مدبّر چنين مىسرايد :
طربت الى قطربّل و بلشكر * و راجعت عمّا لست عنه بمقصر « 4 »
بحترى نيز در ستايش ابن مدبر چنين مىسرايد :
و قد ساءنى ان لم يهج من صبابتى * سنا البرق فى جنح من اللّيل اخضر
هامش
( 1 ) . يوسف معروف به ابى دايه پيرامن 250 ( هدية العارفين 2 : 549 ) نديم پ 267 ، زركلى مرگش را 265 مىداند ياقوت تنها در اينجا از كتابش نقل مىكند . ( 2 ) . سوارانى همچون سرنيزه‌ها كه بر شمشير سوار شده‌اند تا خطرى را از اسلام دور كنند ، پس چون براى « بلرم » تصميم گرفتند من پيش‌بينى كردم كه به كرم حاتم دست يافته‌اند . ( 3 ) . بر ضد من سخن چينى نمودند ولى به سود من پايان يافت پس خدايا بىسخن‌چين نمانم ! ابلهان را به سود من برانگيختند به گمان آن كه زيان من در آن باشد . از « بلرم » مرا به حج خواستند و من لبيك گفتم ليكن ميقات حج من « سوقوسه » شد . ( 4 ) . من به « قطربل » و « بلشكر » خرسندم و از آنچه در آن كوتاهى نكرده‌ام چشم پوشيدم .