بلاطه
[ ب ط ] ديهى از كارگزارى نابلس در فلسطين است . جهودان مىپندارند كه نمرود پسر كنعان در آنجا ابراهيم ( ع ) را به آتش پرتاب كرد . چشمهء آب خضر نيز در آنجا است . گور يوسف صديق پيامبر ( ص ) نيز در نزديك . شجره در آنجا است . ولى دانشمندان داستان برخورد ابراهيم و نمرود را در سرزمين بابل در عراق مىدانند و آتشگاه آن شناخته است .
( و اللّه اعلم )
بلاق
[ ب ] با قاف در پايان . شهرى است در پايان كارگزارى صعيد و آغاز سرزمين نوبه همچون [ 711 ] مرز ميان آن دو است .
بلاكث
[ ب ك ] با ثاى سه نقطه . محمد پسر حبيب گويد : بلاكث و برمه بخشى بزرگ از مدينه است ، بلاكث نزديك برمه . يعقوب گويد : بلاكث منطقهاى بزرگ بالاتر از ذى المروه ميان آنجا و ذى خشب در بطن اضم است .
برمه ، نيز در ميان خيبر و وادى القرى است و آن چشمهسار و نخلستانى از آن قريش است . كثير چنين مىسرايد :
نظرت و قد حالت بلاكث دونهم * و بطنان وادى برمة و ظهورها « 1 »
او نيز چنين مىسرايد :
بينما نحن من بلاكث فالقا * . . . ع سراعا و العيس تهوى هويّا
خطرت خطرة على القلب من ذك . . * . . . راك و هنا فما استطعت مضيّا
قلت لبّيك اذ دعانى لك الشّو . . . * . . . ق و للحاديين حثّا المطيّا « 2 »
بلاليق
[ ب ] ( جمع بلّوقة ) : شكافهاى در شنزار را گويند كه در آن رخاما ( گونهاى بقل ) مىرويد .
نام جايگاهى ميان تكريت و موصل است كه آن را « بلاليج » ( با جيم به جاى قاف ) نيز گويند . بلاليق نيز نخلستان و باغچهاى است از بخشهاى يمامه . فرزدق چنين مىسرايد :
فربّ ربيع بالبلاليق قد رعت * بمستنّ اغياث بعاق ذكورها « 3 »
بلبال
[ ب ] ( بر وزن سلسال ) : جايگاهى است .
بلبد
[ ب ب ] ( با دال بىنقطهء پايانين ) : شهرى ميان برقه و طرابلس است كه به گفتهء نصر ، محمد پسر اشعث ابو الخطاب اباضى در آنجا كشته شد .
بلبل
[ ب ب ] نام يكى از ايستگاههاى حاجيان و گويند كوهى است .
بلبول
[ ب ] بر وزن ملمول . به گفتهء ابن سكّيت نام كوهى است در « وشم » در زمين يمامه . و در آن باغچهاى هست كه در « روضه » « 4 » با شاهد آن آورده شده است . حفصى گويد : بلبول نام كوهى در يمامه به سرزمين بنى تميم است و يوم بلبول از روزهاى تاريخى عرب باشد نميرى چنين مىسرايد :
سخرت منّى الّتى لوعبتها * لم تعد تسخر بعدى برجل
لو راتنى غاديا فى صورتى * بين بلبول فحزم المنتقل
هامش
( 1 ) . در حالى كه « بلاكث » و « درهء برمه » و بلنديهايش ايشان را از ما جدا كرد من مىنگريستم . ( چ ع ، ج 4 ، ص 702 ، س 23 ) .
( 2 ) . همچنان كه از « بلاكث » و « قاع » مىگذشتيم و گورخرها مىتاختند ياد تو ، به دلم افتاد و از راهپيمائى بازماندم . پس به اين ندا لبيك گفته از بر شنودن « حدى » بازماندم .
( 3 ) . چه بسا بهارها در « بلاليق » كه بارانش خرم كرده بود به چرا مىرفت . ( چ ع 2 ، ص 846 ، س 5 ) .
( 4 ) . چ ع ، ج 2 ، ص 846 .