يكصد و پانزده درجه و پهناى سى و هفت درجه ، در اقليم پنجم است « 1 » طالع آن درجه 21 عقرب ، در زير 13 درجهء « سرطان » است ، برابر آن همان اندازه از « جدى » است . بيت ملك آن همان اندازه از « حمل » است ، عاقبت آن همان اندازه از « سرطان » است . من هنگامى كه جملهء اقليمها را ياد مىكردم گفتم كه در چهارم است . ابو عون « 2 » گويد : بلخ در اقليم پنجم است ، در درازاى هشتاد و هشت درجه و سى و پنج دقيقه و پهناى سى و هشت درجه و چهل دقيقه است .
بلخ از مهمترين شهرهاى خراسان و مشهورترين و پربركتترين و غلهخيزترين آنها است ، غلّهء آن را به همهء خراسان تا خوارزم مىبرند . گويند نخستين بنيانگذار آن لهراسپ شاه هنگامى آن را ساخت كه همروزگارش بخت نصر بيت المقدس را ويران كرد و برخى گويند اسكندر آن را بنيان نهاد و درگذشته اسكندريه خوانده مىشد . دوازده فرسنگ از ترمذ دور است ، جيحون را « نهر بلخ » « 3 » نيز نامند كه نزديك ده فرسنگ از يكديگر دورند . احنف پسر قيس به روزگار عثمان عفّان و بجاى عبد اللّه پسر عامر پسر كريز آن را بگشود .
عبيد اللّه پسر عبد اللّه حافظ چنين مىسرايد :
اقول و قد فارقت بغداد مكرها * سلام على اهل القطيعة و الكرخ
هواى ورائى و المسير خلافه * فقلبى الى كرخ و وجهى الى بلخ « 4 »
گروهى بسيار بدانجا نسبت دارند مانند : محمد پسر على پسر طرخان پسر عبد اللّه پسر جبّاش با كنيت ابو بكر يا ابو عبد اللّه بلخى ، سپس بيكندى ، او در دمشق و جز آن از محمد پسر عبد الجليل خشنى و از محمد پسر فضل و از قتيبه پسر سعيد و از محمد پسر سليمان لوينا و از هشام پسر عمّار و از زياد پسر ايوب و از حسن پسر محمد زعفرانى برشنود .
ابو على حسن پسر نصر پسر منصور طوسى و ابو محمد [ 714 ] عبد الرحمن پسر احمد پسر حسن فارسى و پسرش ابو بكر عبد اللّه پسر محمد پسر على و نيز ابو حرب محمد پسر احمد حافظ همگى از وى روايت دارند . او حافظ حديث و خوش نگارش بود ، به شام و مصر رفت در كوفه و بصره و بغداد بسيار مىنوشت و در رجب 278 درگذشت .
2 ) حسن پسر شجاع پسر رجاء ابو على بلخى حافظ . او براى كسب دانش به عراق و شام و مصر رفت ، از ابو مسهر و از يحيا پسر صالح و حاظى و از ابو صالح كاتب الليث و از سعيد پسر ابو مريم و از عبيد اللّه پسر موسى روايت دارد . بخارائى و ابو زرعهء رازى و محمد پسر زكرياى بلخى و احمد پسر على بن مسلم ابّار از وى روايت دارند . عبد اللّه پسر احمد پسر حنبل گويد : از پدرم پرسيدم : پدر ! حافظان كيانند ؟ در پاسخ گفت : پسرم ! جوانانى از خراسان بنزد ما بودند و پراكنده شدند ! گفتم : اى پدر ايشان چه كسان بودند ؟ گفت : محمد پسر اسماعيل همان بخارائى و عبيد اللّه پسر عبد الكريم ، همان رازى و عبد اللّه پسر عبد الرحمن ، همان سمرقندى و حسن پسر شجاع ، همان بلخى ! پرسيدم : اى پدر ! كدام حافظتر مىبود ؟ گفت : ابو زرعهء رازى سازمان دهندهترين ، « 5 » محمد پسر اسماعيل داناترين ، عبد اللّه پسر عبد الرحمن دقيقترين ،
هامش
( 1 ) . كتابهايى كه در تاريخ بلخ نگاشتهاند بدين ترتيب است : تاريخ بلخ ابو اسحاق ابراهيم مستملى كه ابن نجّار و ياقوت بارها از آن نقل كردهاند ؛ تاريخ بلخ ناصر الدين محمد بن يوسف مدينى حنفى ؛ كتاب البهجه در رجال بلخ ؛ كتاب الكشف ( يا كشف الآثار ) عبد اللّه بن محمد حارثى . ( ن . ك الاعلان سخاوى : بخش 2 : 297 - 299 ) .
( 2 ) . ن . ك پانوشت چ ع ، 1 : 6 پانوشت 1 و كتابنامه
( 3 ) . نهر بلخ شايد همان بلخاب ياد شده باشد .
( 4 ) . اكنون كه ناخواسته بغداد را ترك مىكنم به مردم « قطيعه » و « كرخ » درود مىفرستم . رفتن ، خلاف خواستهء من مىباشد و دل من در « كرخ » و رويم به « بلخ » است . ( چ ع ، ج 4 ، ص 255 ، س 7 ) از اين شاعر جز اين دو بيت در اين كتاب يادى نشده است .
( 5 ) . متن : اسردهم . . . - پشت هم اندازترين .