پسر سليمان بزّاز و از خديج پسر معاويه و از ابو عقيل يحيا پسر متوكل و از عبد اللّه پسر جعفر مدينى و از هشيم پسر بشير و از عثمان پسر ابو الكتاب و از فليج پسر سليمان مدنى و از ابو معشر سندى و از شريك پسر عبد اللّه نخعى و از فرج پسر فضاله روايت مىكند . پسرش سعدان بخارائى و ابو زرعهء دمشقى و يزيد پسر محمد پسر عبد الصمد ، و عباس پسر عبد اللّه ترقفى و موسى پسر سهل رملى ، و ابو قرصافه محمد پسر عبد الوهّاب عسقلانى و جز ايشان از او روايت كنند . او در يكصد و چهار سالگى در سال 216 درگذشت و زاد روزش به سال 112 مىبود .
بلاط
، نيز شهرى كهن ، ميان « مرعش » و « انطاكيه » است ، رودخانهء سياه ( نهراسود ) كه از مرز مىآيد اين شهر را به دو نيم كرده از آن مىگذرد . مركز خورهء حوّار بود كه ويران شده و اكنون از كارگزارى حلب است . بلاط ، نيز جايگاهى در قسطنطينيه است كه ابو فراس حمدانى و شاعران دگر در شعر ياد كردهاند ، زيرا آنجا به روزگار سيف الدوله حمدانى زندان اسيران مىبود . ابو العبّاس صفرى شاعر سيف الدوله كه او نيز در آنجا زندانى شده بود دربارهء آن چنين مىسرايد :
ارانى فى حبسى مقيما كاننّى * و لم اغز فى دار البلاط مقيم « 1 »
بلاط عوسجه
، نيز دژى در اندلس از كارگزارى شنتبريه است .
بلاط
نيز جايگاهى در مدينه ميان مسجد پيامبر ( ص ) و بازار مدينه است كه سنگفرش شده است [ 710 ] اسحاق پسر ابراهيم موصلى از سعيد پسر عايشه كه مولاى آل مطّلب پسر عبد مناف بود مىگويد زنى از بنى زهره براى كارى بيرون آمده بود پس مردى از بنى عبد شمس اهل شام او را ديد و پسنديد و دربارهء او بپرسيد و به خواستگارى او رفت و خانواده او را به زور به همسرى اين مرد دادند ، وى او را ناخواسته به شام برد . آن زن شنيد كه كسى اين شعر ابو قطيفه عمر پسر وليد پسر عقبه پسر ابو معيط را چنين بر مىخواند :
الا ليت شعرى هل تغيّر بعدنا * جبوب المصلّى ام كعهدى القرائن
و هل ادور حول البلاط عوامر * من الحىّ ام هل بالمدينة ساكن
اذا برقت نحو الحجاز سحابة * دعا الشّوق منها برقها المتيامن
فلم اترّكها رغبة عن بلادها * و لكنّه ما قدّر اللّه كائن
احنّ الى تلك الوجوه صبابة * كانّى اسير فى السلاسل راهن « 2 »
مىگويد همين كه بانو اين شعر را بشنيد نفسى بلند كشيد و بيفتاد و زنان او را مرده يافتند . سعيد پسر عايشه گويد : من اين داستان را به عبد العزيز پسر ثابت اعرج گفتم ، او پرسيد : آن بانو را شناختى ؟ گفتم : نه ! گفت به خدا سوگند كه او عمّهء من حميده دخت عمر پسر عبد الرحمن بن عوف بود و اين « بلاط » همان است كه در حديث عثمان ياد شده است كه : در بلاط براى او آب آوردند و وضو ساخت . اين بلاط در شعر بسيار ياد شده است و چه بسا من در آينده برخى از آنها را در سر جاى خود ياد كنم .
بلاطنس
[ ب ط ن ] با نون و طين و سين بىنقطه . و دژى استوار به كرانههاى شام برابر لاذقيّه كارگزارى حلب است .
هامش
( 1 ) . گوئى اين زندان اقامتگاه من است و من به جنگ دار البلاط نرفته باشم .
( 2 ) . اى كاش مىدانستم آيا پس از ما سنگزار مصلى تغيير كرده يا همچنان برجا مانده است ؟ آيا خانههاى گرداگرد « بلاط » آباد است ؟ آيا مردم شهر هنوز در آنجايند ؟ به هرگاه كه آذرخش ابر از سوى حجاز برمىتابد ، شوق را تحريك مىكند . من آنجا را نه از روى بىميلى ترك گفتم بلكه تقدير خداوند چنين بود . من آن گونهها را بچهگانه دوست مىدارم و مانند يك اسير زنجيرى مىنالم . نخستين شعر اين قطعه در چ ع ، ج 2 ، ( ص 29 ، س 19 ) و ج 4 ، ( ص 51 ، س 19 ) ديده مىشود .