تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
حسن پسر شجاع گردآورترين آنها بودند . ابو عمر بيكندى مىگفت : اين داستان را براى محمد پسر عقيل بلخى نقل نمودم . او حسن پسر شجاع را بسيار ستود ، من گفتم : پس چرا همانند آن سه آن ديگر نامبردار نشد ؟ گفت : عمر او كوتاه بود ، حسن پسر شجاع در نيمهء شوال 244 در سنّ چهل و نه سالگى درگذشت .

بلخع

[ ب خ ] ابو منذر هشام پسر محمد گويد : تازيان حميرة بتى به نام « نسر » داشتند و در سرزمينى به نام « بلخع » « 1 » آن را مىپرستيدند .

بلدح

[ ب د ] با دال و حاى بىنقطه . بلدح الرّجل - آن مرد خود را بر زمين كوبيد . گاهى نيز بلطح گويند . بلدح به معنى بىهوش شدن ، و به معنى نويد دادن و انجام ندادن است . بلد نام دره‌اى در باختر مكه است و اين متلك دربارهء آن گفته‌اند كه [ لكن على بلدح قوم عجفى - ليكن در بلدح مردم بيچاره‌اند ] كه آن را « بيهس » ملقب به « نعامه » هنگامى گفت كه كشندگان برادرانش را ديد كه شترى را كشته و خورده‌اند و پس از سير شدن [ 715 ] يكى از ايشان مىگويد امروز چه روزى نيكو و پربركت بود ، پس نعامه آن جمله را گفت ، و مثل گرديد براى اندوه بر خويشاوندان كه داستانى دراز دارد . ابن قيس الرقيّات چنين مىسرايد :
فمنى فالجمار من عبد شمس * مقفرات فبلدح فحراء « 2 »
ابو الفرج اصفهانى گويد : احمد پسر عبيد اللّه از احمد پسر حارث از مداينى از ابو صالح فزارى نقل كند كه گفت : در شبى كه حسين صاحب فخّ « 3 » كشته شد ، بر چاههاى آب غطفان شنيده شد كه هاتفى چنين مىسرايد :
الا يا لقوم للسّواد المصبّح * و متقتل اولاد النّبى ببلدح
ليبك حسينأ كلّ كهل و امرد * من الجنّ ان لم تبك للانس نوّح
فانى لجنّى و انّ معرّسى * لبالبرقة السّوداء من دون رحرح « 4 »

بلد

[ ب ل ] « سپل » « 5 » شتر را « بلد » گويند . زيرا كه بر زمين مىنشيند . « بلادت » به معنى بر جانشستن است . سيبوبه چنين انشاد كرده است .
انيخت فالقت بلدة فوق بلدة * قليل بها الاصوات الّا بغامها « 6 »
شهر را از آن جهت « بلد » خوانند كه نشستن مردمان در آنجا است . بلد ، نام چندين جايگاه است :

بلد الحرام

، مكه است كه در واژهء « مكّه » گزاره شود . بلد ، كه آن را « بلط » با طين نيز گويند . حمزه گويد : نام فارسى آن جا « شهراباذ » است . در « زيج » آمده است كه : بلد در درازاى شصت و هشت درجه و سه چهارم درجه ، و در پهناى سى و هفت درجه و يك سوم درجه است . شهرى كهن بر دجله بالاتر از موصل و ميان آنها هفت فرسنگ باشد و از آنجا تا نصيبين بيست و سه فرسنگ است . از آنش « بلط » خوانند كه گويند : ماهى يونس پيامبر ( ص ) را در « نينوا » برابر موصل بخورد و در
هامش
( 1 ) . شناسهء « نسر » نيز ديده شود . ( چ ع 4 ص 780 - 781 ) . ( 2 ) . پس « منى » و « جمار » از آن عبد شمس است كه خشك هستند ، سپس « بلدح » و « حرا » است . ( چ ع ، ج 1 ، ص 100 ، س 13 ) ( 3 ) . براى تاريخ قيام و كشته شدن حسين صاحب فخ به سال 169 ه . ن . ك : طبرىIII551 تا 565 ترجمه 5173 تا 5190 و ابن اثير در همان سال . ( 4 ) . اى مردم ! سياه بپوشيد كه فرزندان پيامبر را در « بلد » كشتند . هر پير و جوان بايد بر حسين بگريد . اگر مردم نگريند جنيان خواهند گريست . من خود يك جنى از « برقه السوداء » پائين‌تر از « رحرح » هستم . ( 5 ) . متن : « كركرة البعير » . پنجم سپل شتر و آن گردى سخت ميان سينهء اوست ( منتهى الارب ) خف پنجم حيوان سپل‌دار ( فيل ، شتر ) . ( 6 ) . فرو خفت و زنگوله‌ها را روى يكديگر نهاد . آوائى جز نالهء او كمتر شنيده مىشد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 618 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى