ينفض الغدرة بى ذوميعة * سلس المجدل كالذّئب الازل « 1 »
[ 712 ]
بلبيس
[ ب ] با سين بىنقطه چنان كه نصر اسكندرى ضبط مىكند ولى تودهء مردم آن بلبيس گويند . نام شهرى در ده فرسنگى فسطاط مصر به راه شام است ، كه عبس پسر بغيض « 2 » در آنجا مىزيست . به سال هيجده يا نوزده به دست عمر عاص گشوده شد . متنبّى چنين مىسرايد :
جزى عربا امست ببلبيس ربّها * بمسعى لها تقر بذاك عيونها
كراكر من قيس بن عيلان ساهرا * جفون ظباها للعلى و جفونها « 3 »
بلجان
[ ب ] با جيم . ديهى ميان بصره و آبادان است كه منش چند بار كه آخرينش به سال 588 يا پس از آن بود بديدم .
بندر كشتيهاى « كيش » است كه كالاى هند را مىآورند . دژى دارد كه فرماندارى از طرف پادشاه كيش در آنجا بود و فرمانرواى بصره در آن دستى نداشت ، سپس كشاكشى ميان دو فرمانرواى كيش و بصره رخ داد كه پس از آن نمايندگان پادشاه كيش به شهركى در گوشهء جزيرهء آبادان برابر بصره كه « محرزه » خوانده مىشود جا به جا شدند و آن را بندر كشتيها ساختند كه تا به امروز چنين است .
بلجان
، « 4 » نيز ديهى از مرو است بدانجا نسبت دارد 1 ) يعقوب پسر يوسف پسر يوسف پسر ابو سهل پسر ابو سعيد پسر محمود بلجانى كمسانى . بلجان و كمسان دو ديه به هم پيوسته است . او فقيهى واعظ و صوفى مشرب و از ياران ابو الحسن بستى مىبود . ابو سعد از او برشنود و در جمادى يكم سال 536 در ديه كمسان درگذشت .
2 ) محمد پسر عبد اللّه بلجانى ، از بلجان مرو است و در سال 276 درگذشت .
بلج
[ ب ] با جيم . گرمابهء بلج در بصره معروف و به بلج پسر كشبه تميمى نسبت دارد ، چنان كه ساج بلجى معروف نيز به دو منسوب است .
بلج ، نيز نام بتى است كه عرب در جاهليت آن را مىپرستيدند و به بلج پسر محرّق نسبت داشت و در قبيلهء عميرة و غفيلة از بنى عنزه پسر ربيعه مىبود . من آن را چنين ديده بودم ، ولى ابن كلبى نه در عنزهء عمير و نه غفيله آن را نياورده است . آرى او غفيله پسر قاسط پسر هنب پسر افصى پسر دعمى پسر [ 713 ] جديله پسر اسد پسر ربيعه پسر نزار را آورده است .
بلخاب
« 5 » [ ب ] بر وزن خزعال با خاى نقطهدار نام جائى است .
بلخان
« 6 » [ ب ] بر وزن سكران . شهرى در پشت ابيورد است .
بلخ
« 7 » [ ب ] شهرى مشهور به خراسان است . در كتاب « ملحمهء » منسوب به بطلميوس است كه : بلخ در درازاى
هامش
( 1 ) . آن بانو مرا مسخره كرد كه اگر عيبش را مىگفتى مردى ديگر را به مسخره نمىگرفت . اى كاش او يورشهاى مرا ميان « بلبول » و « حزم المنتقل » مىديد . . .
( 2 ) . اين عبارت به معنى « بداخم پسر بدكين » گويا اشارتى به بدخو بودن مردم آنجاست و نام كسى نباشد . وستنفلد نيز در فهرست نامها آن را نياورده است .
( 3 ) . خداوند به عربهايى كه « بلبيس » را گرفتند پاداش دهاد كه با كوشش خود چشمان همه را روشن كردند . گروههايى از فرزندان قيس بن عيلان براى اين كار چشمانى باز و براى سرافرازى آمادگى داشتند .
( 4 ) . شايد همان بلجوان لسترنج : 467 باشد .
( 5 ) . در شمال باجروان ( لسترنج : 189 ) .
( 6 ) . لسترنج : 484 و مقدسى : 414 .
( 7 ) . براى آتشكدهء نامبردار بلخ واژهء « نوبهار » و براى « مزار شريف » آن لسترنج : 448 و 449 ديده شود .