فطاوع امره و عصى قصيرا * و كان يقول لو نفع اليقينا « 1 »
همهء داستان جذيمه و رفتن او به « زبّا » در اين قصيده آمده است .
بقيره
[ ب ر ] شهرى در خاور اندلس است ، از كارگزارى تطيله ، در يازده فرسنگى آن بقيره ديگر نيز دژى است از كارگزارى ريّه .
بقيع الغرقد
[ ب ع ل غ ق ] با غين نقطهدار . ريشهء بقيع به معنى جائى كه ريشهء درختهاى گوناگون دارد و به همين سبب آنجا را بدين نام خواندند . غرقد نيز به معنى خاربن بزرگ است . يك رجز سرا گويد :
الفنا ضالا ناعما و غرقدا « 2 »
خطيم عكلى دزد چنين مىسرايد :
اواعس فى برث من الارض طيّب * و اودية ينبتن سدرا و غرقدا « 3 »
بقيع
گورستان مردم مدينه و به درون شهر است . عمر پسر نعمان بياضى در عزاى خويشان خود كه در برخى از جنگها به درون يكى از حديقههاى در بسته زندانى شدند و در را باز نكردند تا ايشان يكديگر را كشتند چنين سرود :
خلت الدّيار فسدت غير مسوّد * و من العناء تفرّدى بالسّؤدد
اين الّذين عهدتهم فى غبطة * بين العقيق الى بقيع الغرقد
كانت لهم انهاب كلّ قبيلة * و سلاح كلّ مذرّب مستنجد
نفسى الفداء لفتية من عامر * شربوا المنيّة فى مقام انكد
قوم هموا سفكوا دماء سراتهم * بعض ببعض فعل من لم يرشد
يا للرّجال لعثرة من دهرهم * تركت منازلهم كان لم تعهد « 4 »
اين شعرها در كتاب « حماسه » به مردى از خثعم نسبت داده شده و در آغازش افزودگى دارد . زبير گويد : بالاترين درههاى « عقيق » ، بقيع است و اين شعر ابو قطيفه را به گواه آرد :
ليت شعرى و اين منّى ليت * اعلى العهد يلبن فبرام
[ 704 ]
ام كعهدى العقيق ام غيّرته * بعدى الحادثات و الايّام « 5 »
بقيع الزبير
نيز در مدينه است كه خانههاى بسيار در آن ساخته شده است .
بقيع الخيل
، نيز در مدينه همسايهء خانهء زيد ثابت است .
بقيع الخبجبة
[ خ ج ب ] نيز در كتاب « سنن ابو داود » ياد شده است . خبجبة به گفتهء سهيلى در « شرح السيرة » نام درختى
هامش
( 1 ) . اى دوست ! مگر از اشتباه گذشتگان پند نياموزى ؟ جذيمه در « بقه » روزى با مستشاران خود رايزنى كرد و بر خلاف مشورت ايشان به سفرى خطرناك رفت . او راى قصير بشكست و فكر خود به كار بست و پشيمان شد .
( 2 ) . با علفهاى نرم و ريزه خو كردهاند .
( 3 ) . در زمينى نرم و راحت و درههائى كه سدر و خار غرقد رويانده ، راهپيمائى مىكنم .
( 4 ) . اين سرزمين تهى شد و من دردمندانه سر بى تن گشتم . كجايند مردانى كه در ميان « بقيع غرقد » و « عقيق » سر بلندشان مىديدم ؟ آنان توان هماوردى با هر قبيله و جنگ افزار شايسته را مىداشتند . جانم به فداى جوانانى كه جام مرگ را سربلند نوشيدند . گروهى كه خون خود و برادران خود را همچون مردم نابالغ ريختند . اين اشتباه ، خانههاى ايشان را بىصاحب كرد .
( 5 ) . ايكاش مىدانستم ، گرچه سودى ندارد ، آيا « يلبن » « برام » و « عقيق » همچنانند كه من ديدم ؟ يا كه دست روزگار ، آنها را دگرگون كرده است ؟ ( چ ع 1 :
538 : 18 ، 4 : 1025 : 15 ) .