بقع
، نيز نام چاهى است در مدينه . واقدى گويد : بقع از « سقيا » در نقب بنى دينار است . بسيارى از پيشوايان چنين گفتهاند .
بقلار
[ ب ق ل لا ] جايگاهى در مرز آذربايجان است . ابو تمّام چنين مىسرايد :
و لم يبق فى ارض البقلّا طائر * و لا سبع الّا و قد بات مؤلما « 1 »
[ 702 ]
بقلان
[ ب ] با نون در پايان . زمينى در پايين « زبيد » است . مرز آن از « قباء » تا « سهام » در بخش « كدراء » هنگامى كه ابن زبير ، عبد اللّه پسر عبد الرحمن پسر وليد مخزومى معروف به ازرق را والى يمن كرد ، ابو دهبل « 2 » جمحى او را بستود و پاداش گرفت ، سپس گزارش بركنارى او را شنيد و چنين سرود :
يا حرّانّى لمّا بلّغتنى اصلا * مرنّخ من ضمير الوجد معمود
نخاف عزل امرى كنّا نعيش به * معروفه ان طلبنا العرف موجود
حتى الذي بين عسفان الى عدن * لحب لمن يطلب المعروف اخذود
ان تعد من منقلى يقلان مرتحلا * يرحل عن اليمن المعروف و الجود « 3 »
بقنّس
[ ب ق ن ن ] ديهى در بلقاء در شام ، از آن ابو سفيان صخر پسر حرب مىبود كه براى بازرگانى به شام مىرفت و پس از وى به پسرش رسيد . چنين است در كتاب نصر .
بقّه
[ ب ق ق ] يكى بق ( - پشه ) . نام جائى نزديك حيره است گويند دژى بود در دو فرسنگى هيت كه جذيمهء ابرش پادشاه حيره در آن مىزيست و « قصير » در داستان معروف اينجا را خواسته است . زيرا جذيمه پس از شكستن مشورت « قصير » كه شاه را از رفتن به « زبّا » منع كرده بود ، بدانجا شد و سپاه دشمن او را در ميان گرفت ، آنگاه از قصير پرسيد : اكنون راى چيست ؟ قصير در پاسخ گفت : [ ببقّة خلّفت الراى - راى را در بقّه جاگزاردى ! ] و اين متلك رايج گشت . نهشل پسر حرّى چنين مىسرايد :
و مولى عصانى و استبدّ برايه * كما لم يطع بالبقّتين قصير
فلمّا رآى ما غبّ امرى و امره * و ناءت باعجاز الامور صدور
تمنّى نيشا ان يكون اطاعنى * و قد حدثت بعد الامور امور « 4 »
در شعر بالا به جاى واژهء « در پايان » واژهء « نيشا » آمده كه همان معنى دارد و تنأش به معنى تأخير است . عدى پسر زيد چنين مىسرايد :
الا يا ايّها المثرى المزجّى * الم تسمع بخطب الاوّلينا
[ 703 ]
دعى بالبقّة الامراء يوما * جذيمة عام ينجوهم ثبينا
فلم ير غير ما ائتمروا سواه * فشدّ لرحلة السّفر الوضينا
هامش
( 1 ) . در سرزمين « بقلار » پرنده يا درندهاى نماند كه زخمى نشده باشد .
( 2 ) . براى شناخت ابو دهبل نگاه كنيد به پانوشت 1 : 244 ، ص 1 .
( 3 ) . اى دوست ! از گزارشى كه به من دادى گيج شدهام . از بركنارى كسى كه زندگى ما به دو بود و هر چه مىخواستيم مىداد . . . بيمناك شدم اگر او از « بقلان » بيرون رود جود و كرم از يمن بيرون رفته باشد اين شعر در اغانى 7 : 129 با اندك دگرگونى است .
( 4 ) . برده از دستور من سرپيچيده و راى خود به كار بست همچنان كه در « بقتين » از دستور « قصير » سرپيچى شد . سپس چون در پايان فرايند نافرمانى را بديد پشيمان شد كه اى كاش پيروى كرده بودمى ليكن كار از كار گذشته بود .