بقّال
[ ب ق قا ] جائى در مدينه است . زبير بكّار دربارهء طلحه پسر عبد الرحمن قرشى از فرزندان بحترى پسر هشام كه از ياران ابو العباس سفّاح بود ، گويد خانهاش در مدينه كنار بقيع زبير در « بقّال » مىبود .
بقدس
[ ب د ] با سين بىنقطه شهرى در جزيرهء سيسيل است .
بقران
[ ب ق ] قاف را به فتح و كسر و سكون هر سه آوردهاند . نام يك مخلاف در يمن از آن بنى نجيد « 1 » است كه جزع بقرانى « 2 » را از آنجا آرند و آن بهترين گونهء جزع است ، گويند بهاى يك نگين آن صد دينار بيرزد . من ( ياقوت ) گويم شايد در آن روز چنين بود ، ليكن امروزه من نديده و نشنيدهام كه بهاى يك نگين به يك دينار برسد هر چند بهترين زيبائى را داشته باشد . در مخلافهاى طائف نيز جايگاهى به نام « بقران » هست .
بقر
[ ب ق ] جايگاهى نزديك « خفّان » است « قرون بقر » در سرزمين بنى عامر در همسايگى بنى حارث پسر كعب است كه رويدادى در آنجا بود . « ذو بقر » نيز درهاى است ميان « اخيلة الحمى » و « حمى الربذة » . شاعر گويد :
الّا كداركم بذى بقر الحمى * هيهات ذو بقر من المزدار « 3 »
قحيف عقيلى چنين مىسرايد :
فيا عجبا منّى و من طارق الكرى * اذا متع العين الرّقاد و سهّدا
[ 700 ]
و من عبرة جاءت شآبيب ان بدى * بذى بقر آيات ربع تأبّدا « 4 »
بقره
[ ب ق ر ] آبى است در سمت راست حواب ، از آن بنى كعب پسر عبد ، از بنى كلاب كه « هروة » نزديك بدان است .
كان زر نيز دارد .
بقطاطس
[ ب ط ] ديهى از حمص كه نامش در تاريخ آمده است .
بقطر
[ ب ط ] ديهى در صعيد مصر از خورهء اسيوطيّه است .
بقطر
[ ب ق ] جايگاهى در صعيد ، در كرانهء شهر قفط در خاور نيل است .
بقعاء
[ ب ] با الف كشيده در پايان . سنهء بقعاء - سالى خشك . نام ديهى از « يمامه » است . هيچگاه الف و لام نگيرد . نيز گويند : تلخابى است از آن بنى عبس . بو عبيدة گويد : بقعاء و جوفاء و تلعه ، آبهايى است از آن بنى سليط . نام سليط كعب پسر حارث پسر يربوع پسر حنظله پسر مالك پسر زيد مناة پسر تميم است . جرير چنين مىسرايد :
و قد كان فى بقعاء رىّ لشانكم * و تلعة و الجوفاء يجرى غديرها « 5 »
زنى از بنى عبس با مردى از بنى اسد همسر شد . شوهر او را به خانهاش كه در كنار آبى به نام « لينه » و معروف به خوشگوارى بود ببرد . چون شوهر مردى نداشت ، زن ناخرسند مانده ، ناگوارا بودن آب را بهانه كرد و از او جدا شد و با مردى از « بقعاء » همسر شد . چون شوهر دوم او را خرسند كرد زن چنين سرود :
من يهدلى من ماء بقعاء و شربة * فانّ له من ماء لينة اربعا
لقد زادنى و جدا ببقعاء انّنى * وجدت مطايانا بلينة ظلّما
هامش
( 1 ) . ن . ك . چ ع ، ج 1 ، ص 748 و س 15 .
( 2 ) . جزع - شبه پيسه ( منتهى الارب و لغتنامهء دهخدا ) از سنگهاى بهادار در دشت قبچاق و گيلان است ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 3 ) . جز خانهء شما در « ذو بقر الحمى » هيهات كه در « ذو بقر » جائى باشد .
( 4 ) . شگفتا از بيدارى من و ميهمان و اشكى در « ذو بقر » كه بر ويرانههاى جاودانهء ياران ببارد .
( 5 ) . « بقعاء » شما شاداب بود . غدير « تلعه » و « جوفا » آب روان داشت . ( چ ع 1 : 868 : 12 و 2 : 156 : 14 ) .