تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
فمن مبلغ تربّى بالرّمل انّنى * بكيت فلم اترك لعينىّ مدمعا « 1 »

بقعاء

نيز نام جايگاهى است كه ابو بكر صديق ( رض ) براى آمادگى جنگ با مرتدان بدانجا شتافت ، برابر « نجد » در بيست و چهار ميلى مدينه است . واقدى [ محمد بن عمر ] گويد : بقعاء خود « ذو القصّه » است . « بقعاء المسالح » نيز نام جايگاه ديگرى است كه در شعر ابن مقبل چنين ياد شده است :
راينا ببقعاء المسالح دوننا * من الموت جون ذو غوارب اكلف « 2 »
مخيّس پسر ارطاة اعرجى براى مردى از بنى حنيفه به نام يحيى كه [ 701 ] عاشق زنى به نام « بقعاء » از ديهى در يمامه شده بود چنين سرود :
عرضت نصيحة منّى ليحيى * فقال غششتنى و النّصح مرّ
و ما بى ان اكون اعيب يحيى * و يحيى طاهر الاثواب برّ
و لكن قد اتانى ان يحيى * يقال عليه فى بقعاء شرّ
فقلت له تجنّب كلّ شىء * يقال عليك انّ الحرّ حرّ « 3 »
ابو زياد در « نوادر » گويد : بنى عقيل يك بقعاء و يك بقيع دارند كه با مهره هم مرز هستند . مىگويد : ميان « ذنب الحليف » كه ياد كرده‌ام تا بقعاء در سرزمين « مهره » بنى عقيل كه با هيچكس در آن آميزشى رخ نداده است ، يك ماه و نيم راه است . اصمعى در كتاب « جزيرة » گويد : بنى نصر پسر معاويه ، جايگاهى به نام « بقعاء » در ميان « ركبة » و « حجاز » دارند كه بخشى از ركبه بشمار آيد .

بقعاء

نيز خوره‌اى بزرگ در سرزمين موصل ميان آنجا و نصيبين است و مركز آن « برقعيد » خوانده شود و ديه‌ها بسيار دارد ، ساختمانهايش همگى گنبدى است .

بقعاء العيس

، نيز از خورهء منبج است . از بدّايه ، در كنار فرات تا رود « ساجور » كشيده شده است .

بقعاء ربيعه

، نيز از خورهء منبج ، از كنار رود « ساجور » تا كارگزارى حلب است .

بقعاء

، ابو عبيد سكونى گويد : ديهى است به اجا ، از آن جديلهء طىّ كه از آن بنى قرواش از ايشان گرديد .

بقعان

[ ب ] با نون در پايان نام جائى و گويند ديهى است . عدى پسر زيد چنين مىسرايد :
تصيّف الحزن فانجابت عقيقته * فيها خناف و تقريب بلاتيم
ينتاب بالعرق من بقعان معهده * ماء الشريعة او قيضا من الاجم « 4 »

بقع

[ ب ] جايگاهى است در شام . در سرزمين كلب پسر وبره . در آنجا طليحه پسر خويلد اسدى ادعاى پيامبرى نمود سپس در جنگ بگريخت .
هامش
( 1 ) . تلخابى كه در « بقعاء » به من بنوشانند چهار برابر آب گواراى نانوشيدهء « لينه » ارزش دارد . من در « بقعاء » از آن خرسندم كه خر خود را در « لينه » لنگ ديده‌ام . كسى بايد به همتاى رملى من گزارش دهد كه چنان گريستم كه اشكى در چشمانم نمانده است . ( 2 ) . در « بقعاء المسالح » شترانى ديديم ، . . . ( 3 ) . پندى به يحيى دادم گفت : فريبم دادى ! كه پند تلخ است . چرا از يحيى خرده گيرم ؟ او مردى پاكدامن است . ليكن شنيد دربارهء « بقعاء » از وى بدگويى مىكنند . پس به دو گفتم : از آنچه دربارهء تو مىگويند كناره بگير ! آزاد مرد بايد آزاده باشد . ( 4 ) . اگر در « حزن » تابستانى گذراند و حيوانى گرسنه و قوى عقيقه كرد او براى آب جوى يا مرداب ، پى در پى از « بقعان » به « عرق » آمد و شد دارد . براى عقيقه نگاه كنيد به پانوشت 1 : 141 : 21 .