اجبال طىّ الشّمخ الطّوال * طام عليه ورق الهدال « 1 »
ابن اعرابى گويد : « بغيبغ » آبى با گودى يك قامت يا مانند آن است . محمد پسر يزيد در كتاب « كامل » گويد : از على بن ابى طالب ( رض ) آرند : در وصيتنامهاى كه به فرزندش حسن [ ع ] نوشت دارائى خود را وقف نمود و سه تن از موالى خود را در آن بنهاد ، « عين ابى نيزر » و « بغيبغه » را نيز در موقوفه نهاد ، او گويد : ولى اين نادرست است ، زيرا على [ ع ] اين دو جايگاه را در سال دوم خليفگى خود وقف كرد . من [ ياقوت ] در واژهء « عين ابى نيزر » در همين كتاب صورت اين وقفنامه را خواهم آورد . از نيز ريان آوردهاند كه معاويه به مروان پسر حكم كه والى مدينه بود چنين نوشت : « اما بعد ، امير مؤمنان در انديشه است كه دوستى را باز گرداند و كينه را بزدايد وصله رحم بنمايد همين كه نامهء من به تو رسيد از عبد اللّه پسر جعفر ابو طالب دخترش ام كلثوم را براى يزيد پسر امير مؤمنان خواستگارى بنما ! و كابين چشمگير پيشنهاد كن ! » مروان ؛ نزد عبد اللّه پسر جعفر شد و نامهء معاويه برخواند و از فوايد دوستى كه دلگيرى دو خاندان را از ميان ببرد گفتگو كرد ، عبد اللّه در پاسخ گفت دائى دختر اكنون در ينبع است منتظر بمان تا بيايد . مادر اين دختر زينب دخت على ابو طالب ( ع ) مىبود . چون حسين [ ع ] باز آمد ، عبد اللّه با وى در ميان نهاد ، جسين برخاسته بنزد دختر شد و گفت : دختركم ! عموزادهات قاسم پسر محمد پسر جعفر پسر ابو طالب تو را شايستهتر باشد ، براى آنكه سنگينى كابين تو را چشمگير نباشد من « بغيبغات » را به تو مىبخشم . پس چون خواستگاران براى بله بران آمدند ، مروان از صلهء رحم و خوش نيّتى معاويه گفتگو نمود ، پس حسين آغاز كرد و دختر را براى قاسم پسر محمد [ پسر جعفر ] عقد بست . مروان گفت : اى حسين چرا خيانت مىكنى ؟ حسين گفت : تو آغاز كردى ! ابو محمد حسن پسر على [ ع ] عايشه دخت عثمان عفّان را خواستگارى نمود و ما براى اين كارگرد آمديم و تو او را براى عبد اللّه زبير عقد بستى . مروان منكر چنين پيشامد شد . حسين رو به محمد حاطب كرده گفت :
تو را به خدا ! چنين شد يا نه ؟ او گفت : آرى ! پس اين ديه از جانب ام كلثوم به دست عبد اللّه [ 698 ] پسر جعفر بماند تا مامون به خليفگى نشست ، چون او اين داستان شنيد گفت روا نباشد ؛ اين را على بن ابى طالب ( ع ) بر فرزندان فاطمه ( ع ) وقف كرده است ، پس آن را با دادن عوض از ايشان بگرفت و به بنى فاطمه باز گردانيد .
بغيث
[ ب غ ] به وزن كوچكنماى بغث با ثاى سه نقطه در پايان . ابغث شنزار را گويند كه مانند اغبر رنگهاى گوناگون دارد . بغث و بغيث نام دو دره در پشت خيبر است كه نامش در تاريخ آمده است . دو ديه نيز در آنجا به نام « برق » و « تعنق » در سرزمين فزاره هست .
بغيديد
[ ب غ ] كوچكنماى بغداد . نام سه جايگاه باشد . نخست از بخشهاى بغداد است و شاعرى همروزگار كه در حلّهء مزيدى و بخشهاى « نيل » مىزيد و هجو بسيار گويد از بغيديد است . بغيديد دوم شهركى ميان خوارزم و جند از بخشهاى مشهور تركستان است . بغيديد سوم ديهى از حلب است .
بغيّه
[ ب غ ى ى ] كوچكنماى بغيه [ ب ى ] به معنى خواهش . نام چشمهء آبى است .
هامش
( 1 ) . چه بسا آب كه در كوهستان دارى مانند « بغيبغ » كه با يك بند عقال در دسترس است در كوهستان طى . . .