شاعرى تازى چنين مىسرايد :
لقد طال فى بغداد ليلى و من يبت * ببغداد يصبح ليله غير راقد
بلاد اذا ولّى النهار تنافرت * عيثها من بين مثنى و واحد
ديازجة شهب البطون كانّها * بغال بريد ارسلت فى مذاود « 1 »
به من خامهء عبيد اللّه پسر احمد جحجح ديدم كه ابو عاليه چنين مىسرايد :
ترحّل فما بغداد دار اقامة * و لا عند من يرجى ببغداد طائل
محلّ ملوك سمتهم فى اديمهم * فكلّهم من حلية المجد عاطل
سوى معشر يحلو و حلّ قليلهم * يضاف الى بذل النّدى و هو باخل
و لا غروان شلّت يد الجود و النّدى * و قلّ سماح من رجال و نائل
اذا غطمط البحر الغطامط ماؤه * فليس عجيبا تفيض الجداول « 2 »
ديگرى نيز چنين مىسرايد :
كفى حزننا و الحمد لله انّنى * ببغداد قد اعيت علىّ مذاهبى
أ صاحب قوما لا الذّ صحابهم * و آلف قوما لست فيهم براغب
و لم اثو فى بغداد حبّا لاهلها * و لا انّ فيها مستفادا لطالب
سار حل عنها قاليا لسراتها * و اتركها ترك الملوك المجانب
فان ألجأتني الحادثات اليهم * فاير حمار فى حر امّ النّوائب « 3 »
شاعرى ديگر در ستايش بغداد و نكوهش مردمش گويد :
سقيا لبغداد و رعيا لها * و لا سقى صوب الحيا اهلها
يا عجبا من سفل مثلهم * كيف ابيحوا جنّة مثلها « 4 »
ديگرى گويد :
اخلع ببغداد العذرا * ودع التّنسّك و الوقارا
[ 693 ]
فلقد بليت بعصبة * ما ان يرون العار عارا
لا مسلمون و لا يهود * و لا مجوس و لا نصارى « 5 »
هامش
( 1 ) . برو كه بغداد نه جاى زيستن است و نه به كسى اميد توان بست جاى شاهانى است كه جز پيرامون خود را نبينند ، همگى از زيور كرم تهىاند . به جز انگشتشمارى كه رفتهاند و آنان نيز بخيل بودهاند ، پس شگفت نباشد كه دست سخاوت شكسته باشد زيرا تنها هنگامى كه دريا به مد باشد جويها پرآب باشند .
( 2 ) . شب من در بغداد دراز است ، هر كه در بغداد ماند شب بيخوابى خواهد داشت . اينجا شهرى است كه چون روز بگذرد پشهها دسته دسته مىآيند همچون اسبان ديزج يا استرهاى كمكى بريد .
( 3 ) . اندوه را همين بس كه من در بغداد درماندهام . با كسانى همنشين و همراهم كه از همنشينى و همراهى ايشان لذت نمىبرم . من نه براى دوستى مردم بغداد در اينجا ماندهام و نه به اميد برداشتى از آن ، من با آزردگى آن را ترك خواهم كرد اگر پيش آمدها مرا ناگزير از آمدن به بغداد كرد فلان خر به فلان مادر پيش آمدها .
( 4 ) . شاداب باد بغداد و شادكام نباشد مردمش . شگفتا چرا چنين بهشت به اين سفلگان ارزانى شده است ؟
( 5 ) . در بغداد پرده درى كن و وقار و زهد را كنار بنه . با مردمى روبرو هستم كه ننگ را ننگ نشمرند نه مسلمان و نه يهود و نه مجوس و نه نصارايند . اين معنى را عين القضاة ( 490 - 525 ) در تمهيدات ( بند 33 ) و نامهها ( 2 : 252 ) چنين آورده است : بالقادسية فتية ما ان يرون العار عارا - لا مسلمون و