كيف قد اقفرت و حاربها الدّهر * و عين الحياة فيها البوم
نحن كنّا سكّانها فانقضى * ذلك عنّاواىّ شىء يدوم « 1 »
نيز همچنين مىسرايد :
اطال الهمّ فى بغداد ليلى * و قد يشفى المسافر او يفوز
ظللت بها على زعمى مقيما * كعنّين تعانقه عجوز « 2 »
محمد پسر احمد پسر شميعهء بغدادى شاعر همروزگار من در آنجا چنين مىسرايد :
ودّ اهل الزّوراء زور فلا * تغترر بالوداد من ساكنيها
هى دار السلام حسب فلا * تطمع منها الا بما قيل فيها « 3 »
معتصم از ابو عيناء كه دربارهء بغداد بسيار بدبين بود . از او در مورد آن شهر پرسيد . وى در پاسخ گفت : چنان كه عماره پسر عقيل مىگويد :
ما انت يا بغداد الا سلح * اذا اعتراك مطر او نفح
و ان خففت فتراب برح « 4 »
ديگرى نيز گويد :
هل اللّه من بغداد يا صاح مخرجى * فاصبح لا تبدو لعينى قصورها
و ميدانها المذرى علينا ترابها * اذا شججت ابغالها و حميرها « 5 »
ديگرى نيز چنين مىسرايد :
اذمّ بغداد و المقام بها * من بعد ما خبرة و تجريب
ما عند سكّانها لمختبط * خير و لا فرجة لمكروب
يحتاج باغى المقام بينهم * الى ثلاث من بعد تتريب
[ 692 ]
كنوز قارون ان تكون له * و عمر نوح و صبر ايّوب
قوم مواعيدهم مزخرفة * بزخرف القول و الأكاذيب
خلّوا سبيل العلى لغيرهم * و نافسوا فى الفسوق و الحوب « 6 »
هامش
( 1 ) . چگونه بخسبم كه براى ماندگار شدن به بغداد آمدهام ، شهرى كه بر مشكهاى آب ، تاجى از مگس نشسته ، زمستان و تابستانش پردود ، آبش گرم است . اى واى ! چگونه روزگار ، اين پايتخت را كه نسيم ، بوى عطرش را پخش مىكرد به اين روز نشاند ؟ ما ساكنان آن بوديم و از ما گرفته شد . كدام چيز هميشگى است ؟
( 2 ) . اندوه ، شب مرا در بغداد به درازا كشانيد . رهرو ، گاه مىرسد و گاه گمراه شود . گمان دارم در اينجا چنان مقيم شدهام كه اختهاى با پير زالى همآغوش شده باشد .
( 3 ) . دوستى مردم « زوراء » دروغين است . فريب دوستى ساكنان آن را مخور ! آنجا تنها « دار السلام » است . طمع بيش از اين مدار .
( 4 ) . اى بغداد ! تو جز سرگين نباشى كه از باران ، گند تو برآيد و اگر خشك شوى خاك باشى .
( 5 ) . اى دوست ! كى مرا از بغداد مىبرى ؟ من ديگر از كاخها و ميدانهايش جز خاكى كه هنگام گذر ستوران بر سر و روى ما نشيند چيزى نمىبينم .
( 6 ) . من ماندن در بغداد را پس از آزمايش آگاهانه نكوهش مىكنم . مردم آنجا نه براى بينوا خير دارند و نه براى درمانده چارهاى . كسى كه بخواهد در آنجا با پشيمانى بماند سه چيز لازم دارد : گنج قارون و عمر نوح و صبر ايوب . مردمى هستند با نويدهاى دروغ ، پر زرق و برق ، راه شرافت را به ديگران واگذارده در فسق و فجور چشم همچشمى دارند .