هنگامى كه عبيد اللّه پسر عبد اللّه پسر طاهر والى يمن شد و خواست بدانجا برود اين شعر را سرود :
ايرحل آلف و يقيم الف * و تحيا لوعة و يموت قصف
على بغداد دارا للّهومنّى * سلام ما سجا للعين طرف
و ما فارقتها لقلى و لكن * تناولنى من الحدثان صرف
ألا روح الا فرج قريب * الا جار من الحدثان كهف
لعلّ زماننا سيعود يوما * فيرجع آلف و يسرّ الف « 1 »
چون شعر به وزير رسيد او را از رفتن معاف داشت . شاعرى ديگر به هنگام جدايى از بغداد چنين مىسرايد :
و لمّا تجاوزت المدائن سائرا * و ايقنت يا بغداد انّى على بعد
علمت بانّ اللّه بالغ امره * و ان قضاء اللّه ينفذ فى العبد
و قلت و قلبى فيه ما فيه من جوى * و دمعى جار كالجمان على خدّى
ترى اللّه يا بغداد يجمع بيننا * فالقى الذي خلّفت فيك على العهد « 2 »
محمد پسر على پسر خلف بيرمانى چنين مىسرايد :
فدى لكيا بغداد كلّ مدينة * من الارض حتّى خطّتى و دياريا
فقد ظفت فى شرق البلاد و غربها * و سيّرت خيلى بينها و ركابيا
فلم أر فيها مثل بغداد منزلا * و لم ار فيها مثل دجلة واديا
و لا مثل اهليها ارقّ شمائلا * و اعذب الفاظا و احلى معانيا
و قائلة لو كان ودّك صادقا * لبغداد لم ترحل فقلت جوابيا
يقيم الرجال المؤسرون بارضهم * و ترمى النّوى بالمقترين المراميا « 3 »
در نكوهش بغداد :
گروهى از پرهيزگاران نيكوكار و بىآلايش اهل تقوى و عبادت ، حديثها در نكوهش بغداد آوردهاند . دليل آن نيز فسق و فجور و ستمى بود كه مىديدند . مردمانى كه از ماندن در بغداد بيزار بودند غير از مردمان امروزين بودند . امروز چنان شدهاند كه هرگاه خوبانشان نيز جائى خنك بيابند و پشيزى درآمد داشته باشند ، پس از انباشتن شكم بدان نينديشند كه در كجا مىزيند ! حافظ ابو بكر احمد پسر على مقدارى از آن نكوهش را ياد كرده است [ 690 ] يكى از نيكوكاران ، اگر نام بغداد مىشنيد اين شعر را مىسرود :
هامش
( 1 ) . آيا شايسته است كه عاشقى برود و معشوق بماند ؟ خوشى برود و نگرانى بماند ؟ درود من تا هر آنگاه كه مژه بر چشمم مىجهد براى بغداد ، مركز خوشگذرانيها باد ! من از دلتنگى نمىروم ، كه روزگار مرا به بيرون فرستاده است . ايا گشايشى براى تنفس نيست ؟ آيا همسايگان به من كمك نمىرسانند ؟ تا شايد روزگار ما بازگردد ، عاشق بازآيد و معشوق خرسند گردد .
( 2 ) . اى بغداد ! چون من از مداين گذشتم و يقين كردم كه از تو دور مىشوم انگاه دانستم كه خدا خواست خودش را به كار مىبندد اجراى فرمان او در حق بندگان ، حتمى است . در حالى كه دلم آكنده از اندوه و اشكم از ديده روان بود گفتم : اى بغداد ! آيا خدا دوباره مرا به تو مىرساند تا آن كس را كه پيمان بسته پشت سر نهادم بازيابم ؟
( 3 ) . اى بغداد ! همهء شهرها و شهر من نيز به قربانت گردند ! من كه خاور و باختر را گشتهام ، اسبهايم را در آنها به گردش آوردهام شهرى مانند بغداد و رودى چون دجله و مردمى خوشرو و خوش سخن چون مردم آن نديدم . در پاسخ به كسى كه گفت : اگر راست گفتى آن را ترك نمىكردى ، گفتم :
ثروتمندان در آنجا مىمانند و بينوايان همچون هسته پرتاب مىشوند .