چنان كه مىدانى ما به روزگار بنى اميّه در كوه « شراة » مىزيستيم ، من و گروهى از برادران و عمو زادگان هم سال خودم يكديگر را به سورچرانى مىخوانديم . روزى نوبت به من افتاد ، اما من يك درم نيز نداشتم پس به انديشهء چاره افتادم تا دستم به دوك دايهء خانوادگى ما رسيد و آن را دزديدم ، و دادم فروختند و به بهاى آن نيازمنديهاى سور را خريده به دايه گفتم : چنين و چنان كن ! او گفت : اينها را از كجا آوردى ؟ گفتم از خويشان به وام گرفتهام . او همه را آماده كرد ، پس چون خوراك پايان يافت و به گفتگو نشستيم ، دايه دوك را خواست و نجست و دانست كه كار من است . در آن بخش دزدى به نام « مقلاص » معروف بود ، دايه به در مجلس ما آمده مرا خواست ولى من نرفتم چون فهميدم كه آگاه شده است ، پس چون چند بار تكرار كرد و من نرفتم ، گفت : اى مقلاص بيرون آى ! مردم از مقلاص مىنالند و مقلاص من در خانهء من است .
برادران و عموزادگان خنديدند و ساعتى با اين لقب تازهء من شوخى مىنموديم ، سپس اين واژه را نشنيده بودم تا اين ساعت كه تو گفتى ، پس به همين دليل دانستم كه كار اين شهر به دست من به پايان خواهد رسيد . او پايه شهر را به صورت دائره و كاخ خود را در ميانهء آن بنهاد ، بارو و درون بارهاى استوار با چهار دروازه براى آن بنهاد ، پس آيندگان از خاور از دروازه خراسان و آيندگان از حجاز از دروازه كوفه و آيندگان از باختر از دروازهء شام ، و آيندگان از فارس و اهواز و واسط و بصره و يمامه از دروازهء بصره به درون مىآمدند . منصور براى [ 683 ] ساختمان بغداد هيجده ميليون دينار هزينه كرد .
خطيب گويد به روايتى او براى شهر و جامع آن و كاخ زرين و دروازهها و بازارها تا پايان ساختمان چهارصد ميليون و هشتصد و هشتاد و سه هزار درم هزينه كرد . به استادكار روزى يك قيراط تا پنج حبّه ، و روز جارى ( روزمزد ؟ ) دو حبّه تا سه حبّه مزد مىداد . بهاى گوسفند يك درم شتر چهادانق ، خرما ، هر شصت رطل يك درم بود . فضل پسر دكين گويد : گوشتفروشان گورستان كنده بهاى گوشت گاو را هر نود رطل و گوشت گوسفند را هر شصت رطل و عسل را هر ده رطل به يك درم فرياد مىزدند . همو گويد : ميان هر دروازه تا در ديگر يك ميل راه . در هر چينه از ديوارهء شهر يكصد و شصت و دو هزار خشت جعفرى كارگزارى شده است . ابن شروى گويد : اندكى از اين ديواره را نزديك باب محوّل كنديم خشتى يافتيم كه روى آن نوشته بود 117 رطل وزن دارد و چون كشيديم درست همان بود . چنان كه گفتم ، منصور اين شهر را گرد ساخته و خانه و مسجد خود در ميانهء آن نهاده بود . و قبّهء خضراء ( - گنبد سبز ) را با بلنداى هشتاد ذراع بر روى يك ايوان ذراع نهاده ، بر سر گنبد مجسمه يك سوار كه يك نيزه در دست مىداشت ، نهاده بود كه رو به سويى ايستاده و به هر سو كه ايستادى اشارتى براى سلطان مىبود كه از آن سو يك ياغى خروج كرده است و به زودى گزارش آن فرامىرسيد . من [ ياقوت ] گويم : اين گفته خطيب بغداد دروغى آشكار است و كار ساحران مصر و طلسمهاى بليناس را ماند كه گذشت روزگار دروغ بودن آنها را نشان داده است . آنان گمان مىكردند كه گذشتگان آدمىزاد نبودهاند . ولى ملت اسلام از اين خرافات بدور است و مىداند حيوانى ناطق كه هنرى چنين پديد آورده است ، هوش براى اين جماد باور ندارد هر چند پيامبر بگويد : چه اگر از هر سو كه روى مجسمه بدان است خارجى برخيزد ، پس بايد هميشه خارجى برخاسته باشد ، زيرا كه روى مجسمه به سوئى هست و خواهد بود و خداوند داناتر است . او گويد : [ 684 ] به سال 329 « 1 » سر اين گنبد بيفتاد و اين در يك روز سخت بارانى با آذرخش سهمگين همراه مىبود . اين گنبد تاج سر و نشان بغداد و يكى از يادگارهاى بنى عباس بشمار بود . فاصلهء ساختمان آن و فرو افتادنش يكصد و هشتاد و چند سال مىبود منصور درهاى آن را از واسط
هامش
( 1 ) . سال 329 در تاريخ مذهبى ما جائى ويژه دارد نجاشى آن را سال « تناثر النجوم » ناميده كه سال مرگ محمد بن يعقوب كلينى و مرگ على بن حسين بن بابويه و مرگ على سمرى باب چهارم و صدور « اعلاميهء غيبت كبرى » است كه در قهپائى ( 7 : 190 ) ديده مىشود .