تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
پسر سليمان طوسى شناخته شد . خانهء وى مدتها برجا بود تا بيشتر خانه‌هاى همسايگانش ويران شد . او پاسخ داد : اى امير مؤمنان ! راى من آن است كه در خود بغداد فرود بيائى ، تا در ميان چهار تسوگ باشى دو تسوگ در كرانهء باخترى و دو تسوگ در كرانهء خاورى ، آنكه در باختر است « قطربّل » و « بادوريا » و آنكه در خاور بود « نهر بوق » [ 681 ] و « كلواذا » است ، اگر يك تسوگ ويران شود ديگرى آباد خواهد بود ، در اينجا تو اى امير مؤمنان « برصرات » هستى دجله خواربار تو را از راه نزديك مىرساند و فرات از شام و جزيره و مصر و كشورهاى دور تر ! طرفه‌هاى هند و سند و چين و بصره و واسط از راه دجله به تو مىرسد ، خواربار ارمنستان و آذربايجان و پيرامون آنها از « تامّرا » ، خواربار موصل و ديار بكر و ربيعه از راه رودخانه‌ها كه در ميان آنها هست مىرسد . در اينجا دشمن به تو دسترسى ندارد جز از راه پل‌ها و اگر آنها را ببرى دست دشمن به تو نخواهد رسيد . تو در كنار بيابان و دريا و كوه هستى ! منصور را اين گفتهء دهقان خوش آمد و به ساختمان پرداخت و كارگران و هنرمندان از شام ، موصل ، كوهستان [ - كردستان ] ، كوفه ، واسط گردآورد . گروهى دانشمندان مهندس فقيه عادل ، برگزيد و بر ساختمان اشراف داد ، كه در ميان ايشان حجاج پسر ارطاة ، امام ابو حنيفه ديده مىشدند . كار به سال 145 ه آغاز شد ، دستور داد پهناى پايين ديوار سور را پنجاه ذراع و بالاى آن با بيست ذراع گيرند و به جاى چوب دسته‌هاى نى گذارند . پس چون ديوار به يك قامت بلند شد گزارش قيام محمد پسر عبد اللّه پسر حسن پسر حسن پسر على بن ابى طالب ( ع ) فرارسيد پس ساختن فرونهاد تا كار او و برادرش ابراهيم پسر عبد اللّه پسر حسن پسر حسن را پايان داد . على يقطين « 1 » گويد : هنگامى كه ابو جعفر منصور براى جستجوى جائى براى شهرسازى به صرات در عتيقه مىرفت ، من در سپاه او بودم . او در ديرى كه در صرات است فرودآمد و سوار بر چارپا تنها آمد و شد مىكرد و مىانديشيد . ترسائى دانشمند كه در دير مىزيست از من پرسيد : شاه براى چه اين قدر مىرود و مىآيد ؟ در پاسخ گفتم : مىخواهد شهرى بسازد ، پرسيد نام او چيست ؟ گفتم : عبد اللّه پسر محمد ! پرسيد : كنيت او ؟ گفتم : ابو جعفر ! پرسيد : آيا لقبى دارد ؟ گفتم : منصور ! گفت : سازنده اين شهر نمىتواند او باشد ! گفتم : چرا ؟ گفت : زيرا در كتابى كه نزد ما هست و از سده‌ها نسل به نسل به ما رسيده چنين مىگويد : اينجا را مردى به نام مقلاص « 2 » بنيان خواهد كرد . من همانگاه سوار شده به نزد منصور رفته نزديك شدم پرسيد : چه خواهى ؟ گفتم خبرى دارم [ 682 ] كه به امير مؤمنان بگويم و او را از اين رنج ( شهرسازى ) رها سازم . گفت بگو ! گفتم : مىدانيد اينان دانشمندند ، ترساى اين دير به من چنين و چنان گفت : تا به لقب « مقلاص » رسيدم ، او خرسند شد و بخنديد و از چارپا پياده شده سجده كرد و با شلاق خود به اندازه‌گيرى پرداخت ، من پيش خود گفتم به لجبازى افتاد ! سپس مهندسان را خواسته و دستور نقشه‌ريزى با خاكستر داد ! گفتم : اى امير مؤمنان مىخواهى دروغ ترسا را آشكار كنى ؟ گفت : نه ! من به راستى لقب « مقلاص » داشته‌ام ولى نمىدانستم كه كسى از آن آگاه باشد . زيرا
هامش
( 1 ) . يقطينيان مانند نوبختيان ، رفيليان ، جنيديان ، فراتيان از خاندانهاى كهن ايرانى بودند كه در پانوشت 1 : 46 : ص 17 ياد كردم . اينان با آنكه در دربار عرب به دبيرى و وزيرى مىپرداختند عباسيان را غاصب مىشمردند و در پنهان طرفدار خاندان فاطمه ( ع ) مىبودند كه فرهء ايزدى براى ايشان قائل بودند برخى از نام اعضاى اين خاندانها در پنج كتاب اصلى تاريخ رجال شيعه ديده مىشود براى على بن يقطين ( 125 - 182 ) و روابط پنهانى او ، و تأليفات او ، ن . ك . نديم ( ترجمه : 408 ) و قهپايى ( 4 : 234 - 241 ) . ( 2 ) . مقلاص ، فراهم آورنده ، انبار كننده ، معنائى همانند لقب ديگرش « دوانيقى » دارد كه در تجارب السلف هندوشاه ( ص 105 - 107 ) ديده مىشود . چشم گيراست كه در اين داستان كه يقطين مىآورد خليفه خود به دزدى كه در خانواده انجام داده اعتراف مىكند . از آنجا كه خليفگان بغداد خود را بىسواد مىديدند و يهود و مسيحيان را اهل كتاب مىخواندند ، پيش‌بينىهاى ايشان را كه از كتب آسمانى خود نقل مىكردند ، بىچون و چرا مىپذيرفتند مشكويه نيز داستانى همانند داستان دوانيقى را از راضى خليفه عباسى آورده است . ( تجارب الامم ج 6 ص 127 ترجمه )