وليد و مرتدان [ اهل ردّه ] رخداد . ضرار پسر ازور اسدى پيشاهنگ خالد با مالك پسر نويره پيشاهنگ مرتدان در « بطاح » رو به رو شدند پس ضرار ، مالك را بكشت و بردارش متمّم پسر نويره در عزاى برادر چين سرود :
تطاول هذا اللّيل ، كاد ينجلى * كليل تمام ما يريد صراما
سابكى اخى ما دام صوت حمامة * تؤرّق فى وادى البطاح حماما
و ابعث انواحا عليه بسحرة * و تذرف عيناى الدّموع سجاما « 1 »
وكيع پسر مالك نيز روز « بطاح » را در اين شعر ياد كرده است :
فلا تحسبا انّى رجعت و انّنى * منعت و قد تحنى الىّ ضالع
و لكنّنى حميت عن جلّ مالك * و لا حظت حتّى اكلحتنى الاخادع
فلمّا اتانا خالد بلوائه * تخطّت اليه بالبطاح الودائع « 2 »
بطان
[ ب ] منزلى است در راه كوفه به مكه پس از « شقوق » نرسيده به « ثعلبية » كه از آن بنى ناشره از بنى اسد است .
شاعر گويد :
اقول لصاحبىّ من التّأسّى * و قد بلغت نفوسهما الحلوقا
اذا بلغ المطىّ بنابطانا * و جزنا الثّعلبية و الشّقوقا
و خلّفنا زبالة ثمّ رحنا * فقد و ابيك خلّفنا الطريقا « 3 »
بطان
[ ب ] نيز شهرى به يمن از مخلاف سنحان است .
بطانه
[ ب ن ] با افزودنها بر واژه پيشين چاهى است در كنار قرانين ، كه دو كوهند در ميان ربيعه و اضبط دو پسر كلاب و عبد اللّه پسر ابو بكر پسر كلاب . [ 662 ]
بطائح
[ ب ء ] آن را در واژهء « بطيحه » ياد خواهم كرد .
بطحاء
[ ب ] ريشه آن به معنى سيلگاه باشد با سنگريزههايش ؛ نضر « 4 » گويد : ابطح و بطحاء ته دره كه در آن ميثاء و تلعة يعنى خاكى نرم باشد كه سيلها با خود آوردهاند . گويند : به ابطح وادى يا بطحاء آن رسيديم ، يعنى به خاك زبر و سنگريزه نرم آن رسيديم . جمع آن اباطح است برخى گفتهاند : بطحاء هر جاى گسترده است . عمر [ خطاب ] گفته است :
بطّحوا المسجد ، بر زمين مسجد سنگريزه پهن كنيد . « 5 » بطحاء نام جائى نزديك « ذوقار » است . بطحاء مكه كه همان ابطح است با الف كشيده باشد و همچنين بطحاء ذو الحليفه . ابن اسحاق گويد : پيامبر ( ص ) براى غزا بيرون آمد و از نقب بنى دينار از بنى نجّار كه بر فيفاء الخبار است بگذشت ، به زير درختى كه در بطحاء ابن ازهر بود و آن را « ذات الساق » گفتندى
هامش
( 1 ) . اين شب دراز شده و خيال تمام شدن ندارد . من به درهء « بطاح » تا كبوترى براى كبوترى مىخواند براى برادرم مىگريم . من نالههاى سوزناك و اشك ديدگانم را برايش مىفرستم .
( 2 ) . مپنداريد كه من برگشتم و رانده شدم . من از راه مالك دفاع كردم ، آن قدر خيره نگريستم تا خدعه مرا كور كرد . پس چون پرچم خالد برسيد همهء قضايا به سود او چرخيد .
( 3 ) . از روى خستگى به دو همراهم كه جان همگى به لب رسيده بود گفتم : هر گا چارپا ما را به « بطان » برساند و از « ثعلبيه » و « شقوق » بگذريم و « زباله » را پشت سر گذاريم آنگاه است كه از راه گذشتهايم .
( 4 ) . نضر پسر شميّل ( 122 - 203 ) در مرو بزاد و درگذشت ن . ك ص 38 پانوشت 1 و كتابنامه .
( 5 ) . گويا اين كار براى پرهيز از خاكآلود شدن دست و پيشانى بود چنان كه در ص 582 سطر 11 گذشت . براى پرهيز از بدعت فرش مسجد نيز ن . ك غزالى احياء العلوم . ترجمه خوارزمى ج 1 ص 234 و چ ع ا : 61 .