تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
به خوشگلى و زيبايى از همه شهرهاى مغرب بالاترند . احمد پسر فتح معروف به ابن خزّاز تيهرتى در ستايش ابو العيش عيسا پسر ابراهيم پسر قاسم چنين سروده است :
قبّح الاله الدّهر الّا قينة * بصريّة فى حمرة و بياض
الخمر فى لحظاتها و الورد فى * و جناتها و الكشح غير مفاض
فى شكل مرجىّ و نسك مهاجر * و عفاف سنّىّ و سمت اباض
تيهرت انت خليّة و برقّة * عوّضت منك ببصرة فاعتاض [ 654 ]
لا عذر للحمراء فى كلفى بها * او تستفيض بابحر و حياض « 1 »
او ( حوقل ) مىگويد : شهر بصره نو بنياد است ، به هنگام بنيانگذارى « اصيله » يا نزديك بدان بينان گذاشته شد .

بصرى

[ ب را ] نام دو جايگاه است يكى در شام از كارگزارى دمشق ، قصبهء خوره « حوران » نزد تازيان كهن و كنونى معروف است ، در شعرشان ياد كرده‌اند . يك عرب گفته است :
ايا رفقة من آل بصرى تحمّلوا * رسالتنآ لقّيت من رفقة رشدا
اذا ما وصلتم سالمين فبلّغوا * تحيّة من قد ظنّ ان لا يرى نجدا
و قولا لهم ليس الضّلال أجازنا * و لكنّنا جزنا لنلقاكم عمدا
و انّا تركنا الحارثىّ مكبّلا * بكبل الهوى من ذكركم مضمرا و جدا « 2 »
صمّه پسر عبد اللّه قشيرى چنين مىسرايد :
نظرت و طرف العين يتّبع الهوى * بشرقىّ بصرى نظرة المتطاول
لابصر نارا او قدت بعد هجعة * لريّا بذات الرّمث من بطن حائل « 3 »
رمّاح پسر ميّاده چنين مىسرايد :
الا لا تلطّى السّتر يا امّ جحدر * كفى بذرى الاعلام من دوننا سترا
اذا هبطت بصرى تقطّع وصلها * و اغلق بوّابان من دونها قصرا
فلا وصل الّا ان تقارب بيننا * قلائص يحسرن المطىّ بنا حسرا
فيا ليت شعرى هل يحلّنّ اهلها * و اهلى روضات ببطن اللّوى خضرا
و هل تأتينّى الريح تدرج موهنا * بريّاك تعرورى بها عقدا عفرا « 4 »
درها را به هنگامى كه خالد وليد از عراق مامور كمك رسانيدن به مهاجمان عرب بر سوريه شد ، و بدانجا رفت
هامش
( 1 ) . خداوند همه را زشت آفريد مگر دخترك سرخ و سپيد بصره را كه مستى در چشمانش ، گل در رويش و ناز در رفتارش پيداست . شكل او مرجئى ، پرهيزگاريش مهاجر ، عفتش سنى ، رفتارش اباضى است . اى « تيهرت » تو تهى هستى ، در « رقه » « بصره » را عوض تو به من وعده دادند پس اكنون بپذير ! عذر اين سرخ رو كه من به دو دل باخته‌ام خواسته نيست مگر به دريا يا استخر بيايد . ( 2 ) . اى گروه مردم « بصرى » اميد است هميشه رستگار باشيد ، هنگامى كه به سلامتى به نجد رسيديد اين پيام از كسى كه اميد به باز ديدن نجد ندارد بديشان برسانيد و بگوييد ، ما گمراه بدينجا نيامده‌ايم ، ما آگاهانه براى ديدار شما آمده‌ايم . ما حارثى را به ياد شما در زنجير عشق بر جا نهاديم . ( 3 ) . با ديدى عاشقانه و نگاهى دورنگر به خاور « بصرى » نگريستم تا آتشى را كه پس از مدتى خاموشى در « ذات رمث » در « بطن حايل » براى « ريا » روشن شده است ببينم . ( 4 ) . اى ام جحدر پرده را ميفكن ! پردهء پرچمها براى جدائى ما بس است هنگامى كه او به « بصرى » مىرود پيوند ما بريده شود ، دربانان درها را مىبندند . تا نزديك نباشيم وصل نتواند بود . . . آيا مىشود خانوادهء او با خانواده من در « بطن اللوى » گرد هم باشند ؟ . . . ( چ ع 667 : س 7 ) .