است و برخى آن را به معنى گل خوش سرخ فام دانند . احمد پسر محمد همدانى [ ابن فقيه ] از گفتهء محمد پسر شرحبيل [ 637 ] پسر حسنة آرد كه از آنش بصره گفتند كه سنگهاى سياه سخت دارد كه آن را بصره خوانند و از گفتهء خفاف پسر ندبه گواه مىآرد كه :
ان كنت جلمود بصر لا اويّسّه * اوقد عليه و احميه فينصدع « 1 »
طرمّاح پسر حكيم گويد :
مؤلّفة تهوى جميعا كما هوى * من النّيق فوق البصرة المتطحطح « 2 »
در اين دو بيت « بصره » به معنى سختى . سنگ است نه سستى آن . حمزه پسر حسن اصفهانى گويد : از مؤبد پسر اسوهشت شنيدم كه مىگفت : بصره معرّب « بس راه » است ، زيرا كه راههاى بسيار از آنجا آغاز شده ، به شهرهاى گوناگون مىرسد . گروهى نيز گويند : بصر و بصر كذّان است به معنى سنگى كه سخت نباشد ، بصره را بدان خواندند زيرا آن زمين به هنگام بنيانگذارى بصره چنين بود ، يكى آن بصره ، بصره است « ازهرى » مىگويد : بصر [ ب ] سنگ سفيد است و هرگاه « ها » به پايانش افزوده شود ، بصرة [ ب ] شود ، و شعر ياد شده خفاف را به گواه آرد [ اگر سنگ خاراء بصر باشد ] دربارهء نسبت به بصره ؛ برخى از لغتشناسان گويند : از آن رو نسبت به « بصره » [ ب ] « بصرى [ ب ] گويند كه هاى پايانين مىافتد و نسبت دگرگونه شود چنان كه در نسبت به « يمن » گويند « يمانى » و در نسبت به « تهامه » گويند : « تهام » و در رى گويند رازى و مانند آن در نسبتهائى كه دگرگون شوند .
چگونگى گشوده شدن بصره و شهر شدن آن : تاريختگاران از گفته نافع پسر حارث پسر كلده ثقفى و جزوى آوردهاند كه چون مسلمانان از « بحرين » ، « توّج » « نوبندگان » « طاسان » را گشودند ، عمر خطاب خواست تا براى مسلمانان شهرى بسازد ، ايشان نوشتند : ما در طاسان جائى يافتهايم كه بد نيست ، عمر نوشت : من براى شهرسازى آنجا را نمىپسندم كه دجله ميان من و شما را جدا كند . پس مردى از بنى سدوس به نام ثابت آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! من نزديكتر از دجله بر زمينى گذشتم كه در آن يك كاخ و چند انبار جنگ افزار ايرانى بود و آن را « خريبه » مىخواندند و بصيره نيز ناميده شود و چهار فرسنگ از دجله بدور است ، خليجكى پر آب از دريا تا به نيزار آنجا مىرسد . عمر را آنجا خوش آمد . در اين هنگام كه گزارش پيروزيهاى عرب در بخشهاى « حيره » مىرسيد ، سويد پسر قطبهء ذهلى [ 638 ] و برخى گويند قطبه پسر قتاده در بخش « خريبه » در بصره بر ايرانيان مىتاخت چنان كه در بخش حيره مثنّى پسر حارثه مىتاخت . هنگامى كه خالد وليد به سال دوازدهم از يمامه و بحرين « 3 » به سوى حيره و كوفه مىرفت ، به بصره رسيد و به جنگندگان در بصره كمك كرد و سويد را در آنجا بجاى خود نهد و برخى گفتهاند خالد از بصره بيرون نرفت تا « خريبه » را كه انبار جنگ افزار ايرانيان بود پس از كشتار بگرفت و مردمانى به اسيرى برد و كسى از بنى سعد پسر بكر پسر هوازن به نام « شريح » پسر عامر را جانشين خود در آنجا نهاد . گويند وى به رودخانه مرأة ( - بانو ) « 4 » آمده كاخ را با آشتى بگشود . واقدى منكر آن بود كه خالد به بصره
هامش
( 1 ) . اگر سنگ خاراى « بصر » باشد نوميدش نكنم بلكه آتش بر روى آن نهم تا خرد گردد .
( 2 ) . مجموعه است پرتاب شده گوئى از سر كوه بر روى سنگ خارا ( بصره ) افتاده باشد .
( 3 ) . بحرين در اصطلاح ياقوت كرانه شمال خاورى جزيرة العرب و جنوب باخترى خليج فارس از عمان تا بصره است ( چ ع 1 : 506 : 23 ) نه جزيره بحرين به اصطلاح رسمى امروزين .
( 4 ) . متن : نهر المرأة ، ياقوت نام اين بانو را « طماهيج » مىداند ( چ ع ، 4 : 844 : 5 ) بلاذرى « كامن دار » دختر نرسى مىآرد كه دختر عمو و همسر نوشجان پسر جسنما بود كه با خالد پيمان آشتى بست ( بلاذرى - توكل ص 477 ) .