تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
فليت عشيّات الحمى برواجع * عليك و لكن خلّ عينيك تدمعا « 1 »
عبد اللّه پسر صمد چنين مىسرايد :
و لمّا رأينا قلّة البشر اعرضت * لنا و طوال الرّمل غيّبها البعد
و اعرض ركن من سواج كانّه * لعينيك فى آل الضّحى فرس ورد
اصاب سقيم القلب تتئيم ما به * فخرّ و لم يملك اخوا القوّة الجلد « 2 »

بشرود

[ ب ش ] با دال بىنقطه . خوره‌اى از خوره‌هاى بطن ريف در پايين سرزمين مصر است .

بشرى

[ ب را ] بر وزن حبلى نام ديهى است .

بشكان

[ ب ] ديهى از هرات است . از آن‌جا است : دادرس بو سعد محمد پسر نصر پسر منصور [ 634 ] هراتى بشكانى فقيه بود ، به دار الخلافه پيوست و به سفيرى به دربار شاهان محلّى فرستاده شد : در چند شهرستان به داورى نشست و در پايان در جامع همدان در شعبان 518 كشته شد « 3 » حديث نيز روايت مىكرد .

بشكلار

[ ب ك ] خلف پسر عبد الملك ابن بشكوال گويد : عبد اللّه پسر محمد پسر سعيد اموى معروف به بشكلارى از ديه‌هاى « جيّان » بود و در قرطبه مىزيست . كنيتش ابو محمد بود ، از اصيلى و گروهى جزوى روايت مىكرد ، در ماه رمضان 461 به قرطبه درگذشت زاد روز او به سال 377 بو و مذهب شافعى داشت .

بشلاو

[ ب ] به او او پايانين معروف و بىصدا نام ديهى برابر « قوص » در باختر نيل در بالاى صعيد مصر است .

بشمى

[ ب ما ] بر وزن جمزا دره‌اى به تهامه است ، كه درهء بشائم بدان ريزد ابن اعرابى گويد : بشمى كه با شين و سين هر دو روايت شده است نام دره‌اى است كه در « عسفان » يا « امج » ريزد و پنج هموزن دارد كه در واژهء قلهى ياد شده است .

بشم

[ ب ] جايگاهى ميان رى و طبرستان بسيار سردسير است ، كه در هر فاصلهء فريادرس يك غار به نام « جانبوذه » « 4 » ساخته‌اند . بشم ديگر نيز جايگاهى در سرزمين هذيل است . ابو المورّق هذلى چنين مىسرايد :
و كنت اذا سلكت نجاد بشم * رايت على مراقبها الذيابا « 5 »

بشمور

[ ب ] خوره‌اى به مصر نزديك مياط ، روستا و كشتزار و مردابها دارد گوسفندهائى مانند گوسفندهاى كردستان دارد كه در بزرگى دنبه بىمانند است ، و چون نتواند آن را بكشد ، چرخى به دنبال گوسفند بنهند و آن را با تناب به گردن او
هامش
( 1 ) . دو دوست من در سرزنش نمودن به من هم آواز شدند كه بايستى مطيعانه پيروى مىنمودم . بايستيد و از نجد و قبيله چشم بپوشيد ، هر چند چشم پوشى از آن دشوار است . چون ديدم كه از بشر جدا شده‌ام و از اظهار شوق نيز ناتوانم روى به سوى قبيله كردم و دردمندانه به گوش ايستادم ، از روزگار زندگى در قبيله ياد كردم و بر روى دل خود خم شدم از بيم آن كه مبادا بتركد ، پس به آرزوى بازگشت شبهاى قبيله ، آب ديدگان را روان بدار . ( 2 ) . چون قلهء « بشر » و ركن « سواج » را ديدم كه از من رو گردانيده‌اند و شنزار از دور ناپديد شده است بيماريها بر دلم فشار آورد و نيروى مقاوتم نماند . ( چ ع 3 : 586 : 19 - 20 ) . ( 3 ) . عماد كاتب اصفهانى گويد : عمويم عزيز او را به نزد سلطان سنجر به خراسان فرستاد و در بازگشت در جامع همدان به تحريك وزير در گزينى به دست چند فدائى اسماعيلى كشته شد ( بندارى ، تاريخ دولة آل سلجوق ع : 131 ، ترجمهء جليلى . ص 168 ) . ( 4 ) . دهخدا به نقل از تاج العروس ، از نصر ، اين واژه را به صورت « جانبوزه » آورده گويد : غار گونه‌اى به كوه‌ها و توچال‌هاى سخت سرد براى پناه كاروانيان است . اگر همان « فشم » لواسان را خواسته باشد پس پشم با سه نقطه است نه تك نقطه . ( 5 ) . هرگاه من از نجد « بشم » مىگذشتم از ديدگاههايش گرگها را مىديدم .