بندند ، تا بهنگام چريدن چرخ و دنبه را به دنبال خود بكشد ، هرگاه چرخ از كار باز ماند يا تناب بگسلد و دنبه بر زمين افتد گوسفند از سنگينى از رفتار بماند به هنگام تخمگيرى بايد چوپان دنبهء ماده را كنار زند تا نر بتواند نزديك ماده شود . اين گونه گوسفند در جاى ديگر جهان يافت نشود . اين را گروهى از مردم مصر و بشمور برايم گفتهاند [ 635 ] و اختلافى در آن نيست .
بشواذق
[ ب ذ ] ديهى در پنج فرسنگى بالاى مرو است . گروهى دانشمند از آن برخاستهاند ، مانند سلمه پسر بشّار بشواذقى برادر قاضى محمد پسر بشّار و جزوى .
بشيت
[ ب ] با تاى دو نقطه بالا . ديهى از فلسطين بيرون رمله است .
از آنجا است :
1 ) ابو القاسم خلف پسر هبة اللّه پسر قاسم پسر سماح بشيتى مكّى به سال 463 در مكه درگذشت .
2 ) پسرش ابو على حسن پسر خلف . از پدرش خلف از ابو محمد حسن پسر احمد پسر فراس عبقسى روايت مىكرد سلفى و ابو بكر محمد پسر منصور سمعانى ، و محمد پسر ابو بكر سنجى در مكه در محرم 498 از وى برنوشتند .
بشير
[ ب ] باراى بىنقطه ، كوهى سرخ از كوهستان سلمى يكى از دو كوه طىّ .
دژ بشير نيز از دژهاى بشنويهء كردستان از بخشهاى زوزان است .
بشيله
[ ب ل ] ديهى از نهر عيسا است از آنجا تا بغداد چهار يا پنج ميل راه است چند بارش بديدم .
از آنجا است : شيخ محمد بشيلى ، پيرى نيكوكار بود از ياران عبد القادر جيلى كه به وى تبرّك مىجست خوشبين و خوش رفتار بود و به شعبان 594 درگذشت .
بشيله ديگر نيز از اقليم اكشونيهء اندلس است .
بشينى
[ ب نا ] ديهى از بغداد است . شجاع پسر فارس ذهلى از ابو البركات پسر ابو الضوء علوى نقل مىكرد كه گفت :
روزى در ديهى به نام « بشينى » همراه با ابو محمد باقر در كنار دودولاب كشاورزى بوديم . وى در آنجا شعرى چنين سرود .
أيا ناعورتى شطّى بشينة انّنى * نظير كما فى الوجد و الهيمان
انينكما يحكى انينى و عبرتى * كمائكما من شدّة الجريان
فلا زلتما فى ظلّ عيش يمدّه * امان من التفريق و الحدثان « 1 »
شريف ابو البركات گويد : من نيز همانگاه چنين سرودم [ 636 ]
بشينى بها ناعورتان كلاهما * تسحّ بدمع دائم الهملان
مخافة دهر يصيب بعينه * لاحداهما يوما فيفترقان « 2 »
هامش
( 1 ) . اى دولابهاى رودخانهء « بشينه » من همانند شما احساساتى هستم . نالهء شما همانند نالهء من و اشك من در فزونى همسان آب شما روان است . پس نالهء هميشه شاداب و از جدائى و پيشامد در امان باشيد .
( 2 ) . دو دولاب در « بشينى » هست كه هر دو هميشه اشك ريزانند . از روزگار در هراسند كه مبادا چشم زخم زند و يكى را از ديگرى جدا سازد .