تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
نوشت كه عتبه پسر غزوان را به زمين هند بفرست كه وى براى اسلام خدمتها كرده است ، « بدر » را دريافته است در آن روزگار « ابله » را زمين هند مىناميدند » خوب است بدانجا شود و آن را كاروان « 1 » سازد به گونه‌اى كه آب ، ميان من و ايشان را جدا نسازد . پس عتبه با هشتصد تن بيرون آمده به جايگاه بصره فرود آمد . و چون ابلّه گشوده شد كاروان خود را بر پا ساخت و براى مسلمانان نيز چادرها زد . چادر عتبه از چند كساء فراهم شده بود ، عمر به فرستادن مردان آغازيد و چون بسيار شدند گروهى از ايشان در آنجا هفت دسكره با خشت ساختند : در خريبه دو تا ، در زابوقه يكى در بنى تميم دو تا ، سعد ابو وقاص براى عتبه نامه مىنوشت و امر و نهى مىنمود ، عتبه را اين خوش نيامد و از عمر اجازه آمدن خواست ، و گرفت و مجاشع پسر مسعود سلمى را در ابلّه بر جاى خود اميرى سپاه داد ، و چون پيشتر او را به سردارى سپاهى براى گشودن فرات بصره فرستاده بود ، به مغيرة پسر شعبه دستور داد به جاى مجاشع باشد تا او باز گردد او مىگويد : چون عتبه خواست به مدينه باز گردد در سخن‌رانى گفت : پس از من شما اميرانى ديگر را نيز خواهيد آزمود . حسن گويد : ما آزموديم و دانستيم كه عتبه بهتر از ايشان بود او مىگويد : عتبه نزد عمر از چيرگى سعد وقاص شكايت كرد . عمر گفت : چرا از فرماندهى مردى از قريش كه شرافت يارى پيامبر دارد سرپيچى مىكنى ؟ ولى او نمىپذيرفت تا عمر او را ناگزير بفرستاد ولى او در ميان راه از سوارى بيفتاد و درگذشت و اين به سال شانزدهم بود . او گويد : پس از سفر عتبه از بصره به مدينه ، مغيره خبر يافت كه دهقان فرمانرواى ميسان كه عتبه فتح كرده بود از اسلام بازگشته و به سوى بصره پيش مىآيد ، مغيرة به سوى وى شتافته راه بر او بگرفته او را بشكست و بكشت و فتحنامه براى عمر بفرستاد عمر عتبه را بخواست و بگفت مگر به من نگفتى كه مجاشع را بر جاى خود نهاده‌ام ؟ گفت : آرى ! عمر گفت : مغيرة فتح نامه فرستاده است عتبه گفت : چون مجاشع به سفر رفت به مغيرة دستور دادم بجاى وى نماز گزارد تا او باز گردد [ 642 ] عمر گفت : به جان خودم كه شهرنشين براى كارگزارى بهتر از چادرنشين باشد ، او از شهرنشين مغيره را مىخواست كه از مردم طائف بود كه شهر است ، و از چادرنشين مجاشع را مىخواست كه بيابانى بود ، پس مغيره را بر بصره استوار داشت . چنان كه در كتاب « مبدء و مآل » « 2 » گزارش داده‌ام ، مدتى مغيره با ام جميله آمد و شد داشت و گروهى به زناى ايشان گواهى دادند ، « 3 » پس عمر ابو موساى اشعرى را بر جاى وى بر بصره بگمارد و دستور داد ، مغيرة را به مدينه بفرستد . نيز گويند : ابو موسى در بصره بود كه عمر فرمان ولايت را برايش فرستاد و اين به سال شانزدهم يا هفدهم بود . هنگامى كه ابو موسى فرماندار بصره شد ديوارهء جامع هنوز از نى مىبود ، پس ابو موسى جامع و خانهء فرماندارى را با خشت بساخت . منبر در اين هنگام در ميان مسجد بود و هرگاه امام براى نماز مىآمد از روى گردن مردم مىگذشت ، تا هنگامى كه عامر پسر گريز از سوى عثمان فرماندار بصره شد ، روزى خواست از خانه فرماندارى به سوى قبله برود و جبّهء خز تيره رنگ بر تن داشت ، تازيان زمزمه كنان گفتند امير پوست خرس پوشيده است چون معاويه زياد را بر بصره گمارد زياد گفت : شايسته نباشد كه امير از روى شانه مردم بگذرد ، پس فرماندارى را از « دهناء » به سمت قبله مسجد برد ، منبر را نيز بدان سو كشانيد از آن پس امام از فرماندارى به در سمت قبلهء مسجد مىآمد و از شانهء كسى گذر
هامش
( 1 ) . متن : فلينزلها و يجعلها قيروانا . بلاذرى . توكل : ( ص 490 و ص 327 ) عمر به سعد نوشت كه قيروان ( - كاروان ) خود را در كوفه نهد و عتبهء غزوان را به بصره فرستد . . . ( 2 ) . ياقوت در چ ع 4 : 309 : 16 نيز به اين كتاب خود حوالت مىدهد . ( 3 ) . روند همخوابگى مغيره فرمانده فاتح عمر با ام جميل همسر حجاج عتيك كه چهار تن نزد عمر گواهى دادند ، و اينكه چگونه عمر يكى از آن چهار تن را بفريفت تا نيم گواهى خود را پس گرفت و بر سه گواه ديگر حد زد در فتوح بلاذرى . توكل . ص 483 به گستردگى آمده است .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 556 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى