باب با و صاد و آنچه پس از آنهاست
بصاق
[ ب ] جايگاهى نزديك مكه است كه آن را « بساق » با سين نيز گويند . در تفسير اين شعر كثيّر عزّه :
فياطول ما شوقى اذا حال بيننا * بصاق و من اعلام صندد منكب
كان لم يؤلّف حجّ عزّة حجّنا * و لم يلق زكبا بالمحصّب اركب « 1 »
گفتهاند : « بصاق » كوهى است نزديك « ايله » كه غارى دارد .
بصر
[ ب ص ] بر وزن جرد :
سكّرى گويد : چند جرعه ( شنزار خشك ) است در پايين درهاى در بالاى « شيحه » از سرزمين « حزن » كه در شعر جرير چنين آمده است :
انّ الفواد مع الظّعن الّتى بكرت * من ذى طلوح و حالت دونها البصر « 2 »
بصره
« 3 » [ ب ر ] بصره نام دو جا است ؛ بصرهء بزرگ در عراق « 4 » ، بصره ديگر در مغرب است ، من به بزرگ مىآغازم كه در عراق است . گاهى نيز كوفه و بصره را « بصرتان » خوانند . منجّمان گويند : بصره در درازاى هفتاد و چهار درجه و پهناى سى و يك درجه در اقليم سوم جا دارد . ابن انبارى گويد : بصره در زبان عربى زمين سخت باشد ، قطرب گويد : بصره زمين سنگزار است كه سم ستوران را زخم زند و بصره زمينى سخت دارد . ديگرى گفته است : بصره سنگ سست باشد كه در آن سفيدى بود . ابن اعرابى گويد : بصره سنگزارى دشوار است و از آتش بصره گفتند كه سخت است ، چنان كه گويند : ثوب ذو بصر ( - پارچهء سخت بافت ) ، سقاء ذو بصر ( - آبخورى نيك محكم ) او مىگويد : در آن سنگزار در بالاى مربد سنگهائى سفيد و سخت نيز يافتم .
شرقى بن القطامى مىگويد : هنگامى كه مسلمانان براى زيستن به سرزمين بصره آمدند و ريگهاى آن را از دور ديدند ، گفتند : اين زمين بصره است يعنى سنگزار است . و اين نام بر آن بماند . يكى از مغربيان گويد بصره به معنى گل چسبناك
هامش
( 1 ) . « بصاق » و « صندد » ميان ما جدائى افكنده است ولى عشق من بىپايان است . . .
( 2 ) . دل با مسافرانى است كه بامداد از « ذى طلوح » برفتند و « بصر » جلو ايشان را گرفته است .
( 3 ) . لسترنج : 47 - 48 : دروازهء بيابان .
( 4 ) . ابن دهجان كتابى مستقل در تاريخ بصره بنگاشت ( كشف الظنون ) « تاريخ البصره » از زكريا بن يحيى ساجى نيز در ج ع 1 ص 90 س 23 معرفى شده است .