تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
هنگامى كه بنى تغلب ، عمير پسر حباب سلمى را كشته بودند ، اخطل بر عبد الملك مروان در آمد و جحّاف پسر حكيم سلمى را ديد كه آنجا نشسته است ، پس اين شعر بسرود :
الا سائل الجحّاف هل هو ثائر * بقتلى اصيبت من سليم و عامر « 1 »
جحّاف خشمگينانه دامن كشان بيرون رفت . عبد الملك به اخطل گفت : واى بر تو ! او را خشمگين كردى ؟ شايد بلائى بر سر تو و قوم تو بياورد . پس جحاف فرمانى از عبد الملك بگرفت و قبيلهء خود را برداشته به « بشر » رفت و داستان را براى قبيله گزارش داده و گفت : يا براى شرف خود بجنگيد يا بميريد ! ايشان بر بنى تغلب تاختند و بسيارى را بكشتند . پس جحاف در پاسخ اخطل چنين سرود :
ايا مالك هل لمتنى اذ حضضتنى * على الثّار ام هل لامنى فيك لائمى
متى تدعنى اخرى اجبك بمثلها * و انت امرء بالحقّ لست بقائم « 2 »
اخطل به نزد عبد الملك رفت و اين شعر بسرود :
لقد اوقع الجحّاف بالبشر وقعة * الى اللّه منها المشتكى و المعوّل
[ 633 ]
فان لم تغيّرها قريش بعدلها * يكن عن قريش مستماز و مرحل « 3 »
پس عبد الملك به او گفت : اى نصرانى زاده به كجا مىروى ؟ گفت : به جهنم ! ! عبد الملك خنديد و گفت : حقه را زدى ! اگر جز اين پاسخى مىگفتى ترا مىكشتم .

بشر

[ ب ] بشر ديگر نيز كوهى در اطراف نجد در سمت شام است . عطارد پسر قرّان كه يك دزد بود چنين سروده است :
و لمّا رايت البشر اعرض و انثنت * لاعرافهم من دون نجد مناكب
كتمت الهوى من رهبة ان يلومنى * رفيقاى و انهلّت دموع سواكب
و فى القلب من اروى هوى كلّمانأت * و قد جعلت دارا بأروى تجانب « 4 »
چون صمّه پسر عبد اللّه قشيرى عاشق دختر عموى خود مىبود و پدر و عموى او بر سر مهر سخت چانه مىزدند صمّه از دختر عمو چشم پوشيده به شام رفت و براى سربازى نام نوشت و چنين سرود :
الا يا خليلاى اللذان تواصيا * بلومى الّا ان اطيع و اتبعا
قفا و دّعا نجدا و من حلّ بالحمى * و قلّ لنجد عندنا ان تودّعا
و لمّا رايت البشر قد حال دونها * و حالت بنات الشّوق يحننّ نزّعا
تلفّتّ نحو الحىّ حتّى و جدتنى * و جعت من الاصغاء ليتا و اخدعا
و اذكر ايّام الحمى ثم انثنى * على كبدى من خشية ان تصدّعا
هامش
( 1 ) . كسى از حجاف بپرسيد : آيا كشتار سليم و عامر ترا به جنبش نمىآرد ؟ ( 2 ) . اى مالك ! تو مرا سرزنش نمودى و به اين انتقامجوئى بر انگيختى اكنون اگر باز هم خواهانى من براى پاسخ آماده‌ام زيرا كه تو مرد حق نيستى . ( 3 ) . از بلائى كه جحاف در « بشر » فرود آورده است به خداوند شكوه داريم . اگر قريش نتواند داد ما را بگيرد برتر از قريش خواهد گرفت . ( 4 ) . چون ديدم « بشر » دور شد و گردنها به سوى نجد متوجه گشت از بيم سرزنش دوستان ، عشق را پنهان كردم و اشكهايم سرازير شد . با اين كه از « اروى » دور مىشديم دل من در كنار خانه‌اى به « اروى » مىبود .