تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥

باب با و شين و آنچه پس از آن‌هاست

بشاء

[ ب ء ] بر وزن جماعه نام جايگاهى است كه در شعر خالد بن زهير هذلى ديده مىشود
رويدا رويدا اشربوا ببشاءة * اذا الجرف راحت ليلة بعذوب « 1 »

بشّار

[ ب ش شا ] رود بشّار در بصره ، از « ابلّه » جدا مىشده است او نامش در تاريخ ديده مىشود .

بشام

[ ب ] با تخفيف شين نام كوهى ميان يمامه و يمن ذات البشام است . سكّرى گويد : دره‌اى از آن نبط از سرزمين هذيل است . جموح گويد : [ 628 ] .
و حاولت النّكوص بهم فضاقت * علىّ برحبها ذات البشام « 2 »

بشان

[ ب ] با نون در پايانش . ديهى از مرو است از آنجا است : اسحاق پسر ابراهيم پسر جرير بشانى پيرى نيكوكار بود و پيش از سال 280 درگذشت .

بشايم

[ ب ى ] دره‌اى است كه به « بشمى » مىريزد و بشمى خود دره‌اى است كه پايين آن از آن كنانه است .

بشبراط

[ ب ب ] نام دژى در باختر اندلس از كارگزارى شنتبريه است .

بشبق

[ ب ب ] با دو باى تك نقطه و قاف ، كه گاهى آن را بشبه ، و نسبت بدان را بشبقى گويند . ديهى از مرو است . از آنجا است : ابو الحسن على پسر محمد پسر عباس پسر احمد پسر على بشبقى تعاويذى پيرى سالمند بود كه در جوانى فقه آموخته دعا نويسى مىكرد . او از ابو القاسم محمود پسر محمد پسر احمد تميمى و از ابو عبد اللّه محمد پسر فضل پسر جعفر خرقى و از ابو الفضل محمد پسر احمد پسر ابو الحسن عارف نوقانى برشنود . ابو سعد گويد : من از وى برنوشتم زايجهء او به سال 453 در ديه بشبق بود و به يكشنبه دوازدهم شوال 544 درگذشت .

بشتان

[ ب ] با تاى دو نقطه پيش از الف و نون ديهى از نسف كه گروهى از دانشمندان را بيرون داده است . يكى از ايشان بشر پسر عمران بشتانى است كه از مكّى پسر ابراهيم روايت دارد .

بشت

[ ب ] شهرى از بخشهاى نيشابور است . ابو الحسن پسر زيد بيهقى « 3 » گويد : از آنش چنين ناميدند كه بشتاسف
هامش
( 1 ) . اگر شبى در « بشائه » آب كم شود آهسته آهسته بياشاميد . ( 2 ) . خواستم جلو ايشان را بگيرم زمين « ذات البشائم » براى من تنگ بود . ( 3 ) . ابن فندق ظهير الدين على پسر زيد بيهقى ( 499 - 565 ) از خاندانى زمين‌دار دانشمند و گنوسيست كه براى حفظ مقام براى خود نسبنامهء عربى ساخته