ذئاب تعاوت من سليم و عامر * و عبس و ما يلقى هناك ذيابها
الا بابى اهل العراق و ريحهم * اذا فتّشت بعد الطراد عيابها « 1 »
امرؤ القيس در وصف ابر گويد :
علا قطنا بالشّيم ايمن صوبه * و ايسره على السّتار فيذبل
و القى ببسيان مع الليل بركه * فانزل منه العصم من كلّ منزل « 2 »
بسيطه
[ ب س ط ] بر وزن كوچكنماى بسطه نام زمينى در بيابان ، در ميان شام و عراق است . مرز آن در سوى شام آبى است به نام « امرّ » و از سوى قبله جائى است كه بدان « قعبة العلم » گويند . زمينى هموار است ، سنگ ريزههايى با بهترين نقشها دارد ، نه آب و نه چراگاه ، تهىترين سرزمين از ساكنان است ، ابو طيّب متنبى به هنگامى كه از مصر [ 627 ] به سوى عراق مىگريخت و بدانجا رسيد ، يكى از غلامانش كه گاوى وحشى ديده بود گفت اين گلدسته مسجد است ، ديگرى كه شتر مرغ ديده بود گفت : اين نخل است و خنديدند پس متنبى چنين سرود :
بسيطة مهلا سقيت القطارا * تركت عيون عبيدى حيارى
فظنّوا النّعام عليك النّخيل * و ظنّوا الصّوار عليك المنارا
فامسك صحبى باكوارهم * و قد قصد الضّحك منهم و جارا « 3 »
را جز نيز گويد :
ا انت يا بسيطة الّتى الّتى * هيّبتك فى المقيل صحبتى « 4 »
نصر گويد : « بسيطه » فلاتى است ميان زمين « كلب » و « بلقين » در پشت « عفر » يا « اعفر » و گويند در راه « طيّى » به شام است .
در شعر به صورت « بسيطه » و « بسيط » نيز آمده است .
بسيطة
[ ب ط ] نام جائى است كه در شعر اخطل در وصف ابر چنين آمده است .
و علا البسيطة و الشّقيق بريّق * فالضّوج بين رويّة طحال « 5 »
گويند : بسيطه جايگاهى ميان كوفه و حزن بنى يربوع است و برخى گويند : زمينى ميان عذيب و قاع است . « بيضه » نيز از عذيب است عدىّ پسر عمر طائى چنين سرايد :
لولا توقّد ما ينفيه خطوهما * على البسيطة لم تدركهما الحدق « 6 »
به سينه
[ ب ن ] ديهى در دو فرسنگى مرو است .
بدان نسبت دارد : ابو داود سليمان پسر اياس بسينى مروزى به عراق شد و حديث شنيد .
بسىّ
[ ب س ى ى ] از كوههاى بنى نصر و جمد است .
هامش
( 1 ) . چشمانم با ديدن گروهى عراقى از بند رسته روشن مىشود كه به خيمهگاه دوستان گمشده مىآيند . در فاصلهء ميان « عنيزه » و « بسيان » در سياه چادرها گرگهاى بنى سليم و عامرو عبس ، وق مىزنند . پدرم به فداى بوى مردم عراق . . .
( 2 ) . پنبهاى به سوى بالا مىآيد ، به سوى راست و چپ مىرود و بركت خود را در « بسيان » شبانه فرو ريزد .
( 3 ) . اى بسيطه بارانت ببارد ، بردگان مرا گيج كردى ، شتر مرغ را نخل بينند و گاو وحشى را مناره پندارند ، ياران من از خنده روده بر شدهاند .
( 4 ) . تو اى « بسيطه » كه از گفتگوى من بيمناك شدى
( 5 ) . برقى بر « بسيطه » و « شقيق » زد كه . . . ( چ ع 2 : 876 : 9 ) .
( 6 ) . اگر روشنائى جرقهء پاى ايشان نبود برق چشم نيز به سرعت ايشان نمىرسيد .