اجازت داد و پيرامن سال 530 درگذشت .
عمر [ خطّاب ] به سال 19 يا 18 ه نعيم پسر مقرن را براى گشودن رى و قومس فرستاده بود ، سويد پسر مقّرن را براى پيشاهنگى آن و عيينه پسر نحّاس را براى پهلو دارى فرستاد ، چون مردم ايستادگى نكردند ، براى ايشان آشتى نامه نوشت .
پس ابو بجيد « 1 » چنين سرود :
فنحن لعمرى غير شكّ قرارنا * احقّ و املى بالحروب و انجب
اذا ما دعى داعى الصباح اجابه * فوارس منّا كلّ يوم مجرّب
و يوم ببسطام العريضة اذ حوت * شددنا لهم او زارنا بالتّلبّب
و نقلبها زورا كانّ صدورها * من الطّعن تطلى بالسّنىّ المخضّب « 2 »
بسطه
[ ب ط ] شهرى در اندلس از كارگزارى جيّان است . جانمازهاى بسطى بدانجا نسبت دارد . بسطه نيز خورهاى به مصر پايين است كه برخى آن را بسطه [ ب ط ] و برخى بسطه [ ب ط ] تلفظ كنند .
بسفرجان
[ ب ف ] با فاو جيم ، خورهاى در سرزمين اران و مركز آن « نشوى » [ ن وا ] است كه همان نخجوان باشد ، همه را نوشيروان آباد كرد همانگاه كه در بند باب الابواب را ساخت و آن را از ارمنستان سوم شمرند .
بسكاس
[ ب ] ديهى در بخارا است .
از آنجا است : ابو احمد نبهان پسر اسحاق پسر مقداس بسكاسى بخارائى . او از ربيع پسر سليمان برشنود و به سال 310 درگذشت .
بسكاير
[ ب ى ] ديهى از بخارا است . از آنجا است : ابو مشهّر احمد پسر على پسر طاهر پسر محمد پسر طاهر پسر عبد اللّه . از فرزندان يزدگرد پسر بهرام بسكايرى . اديبى فاضل بود و به خراسان و عراق و حجاز سفر كرد و حديث شنيد .
اصلهاى وى درست نبود . از ابو الحسن محمد پسر احمد پسر رزق بزّاز و جز وى روايت مىنمود . [ 625 ]
بسكت
[ ب ك ] با تاى دو نقطه بالا . شهرى از كشور چاچ است . گروهى دانشمند از آنجا برخاستهاند : مانند ابو ابراهيم اسماعيل پسر احمد پسر سعيد پسر نجم پسر ولاثه بسكتى چاچى . مرگ وى پس از سال 400 رخداد .
بسكرة
[ ب ك ر ] شهرى در مغرب از بخشهاى زاب است . از آنجا تا دژ بنى حمّاد دو مرحله است . نخلستان و درخت و قسب ( - خرماى خشك ) نيكو دارد . از آن جا تا « طنبه » يك مرحله راه است . اين توصيف حازمى است . ديگرى گفته است :
بسكره
[ ب ك ] شهرى داراى بارو و بازارها و گرمابهها است دانشمندانش مذهب مدينه دارند . كوهى از نمك دارد كه مانند سنگ از آن مىبرند . آن را « بسكرة النّخيل » نيز نامند . احمد پسر محمد مروذى چنين مىسرايد :
ثمّ اتى بسكرة النخيل * قد اغتدى فى زيّه الجميل « 3 »
بدانجا نسبت دارد : ابو القاسم يوسف پسر على پسر حباره پسر محمد پسر عقيل پسر سواده پسر مكناس پسر وربليس
هامش
( 1 ) . اين واژه در متن : نجيد ، در فهرست وستنفلد در حرف نون است ليكن اثير در سال 16 آن را با ضم باى تك نقطه و فتح جيم ضبط نمود ، و در طبرى 2434 و 2472 نيز چنين است و پاينده در ترجمه هر دو جا را انداخته است . اين شاعر قهرمان ، يكى از صد و پنجاه يار ساختگى است و اصل داستان مشكوك است . ن . ك سيد مرتضى عسكرى خمسون و مائة صحابى مختلق : ص 208 - 214 .
( 2 ) . به جان خودم راه ما بىگمان درست است و در جنگها پيروزيم ! هر بامداد كه ندا در دهند سواران ، آمادهء كارزارند . به روز بزرگ « بسطام » ، ما كمرها را بستيم و با نيزه سينهء دشمنان را خونين ساختيم .
( 3 ) . سپس به « بسكرة النخيل » آمده به خوبى بخورد .