كعبه و هم چشمى با آن ساخته بودند و گويند « بسّاء » نام دارد .
نيز گويند : بسّ كوهى نزديك « ذات عرق » است . غورى گويد : بسّ نخلستانى است و عاهان چنين مىسرايد .
بنون و هجمة كأشاء بسّ * صفايا كنّة الآبار كوم « 1 »
بس
[ ب س س ] نيز گويند زمين از آن بنى نصر پسر معاويه است . مردى از بنى سعد پسر بكر دربارهء آن چنين مىسرايد :
ابت صحف الغرقى ان يقرب اللّوى * و اجراع بسّ و هى عمّ خصيبها
[ 623 ]
ارى ابلى بعد اشتمات و رتعة * ترجّع شجعا آخر اللّيل نيبها
و ان تهبطى من ارض مصر لغائط * لها بهرة بيضاء ريّا قليبها
و ان تسمعى صوت المكاكىّ بالضّحى * بغيناء من نجد يساميك طيبها « 2 »
« غرقى » نام مردى است كه مسئول گردآورى صدقات بود . « اشتمات » آغاز فربه شدن است . « ابل مشتمتة » به معنى شتران آن چنانى است . « بهره » نام زمينى خشك در دره مىباشد كه سنگ و كلوخ ندارد . « غيناء » باغچه پر و درهم پيچيده است .
حصين پسر حمام مرّى در اين باره مىسرايد :
فانّ دياركم بجنوب بسّ * الى ثقف الى ذات العظوم « 3 »
بسطام
« 4 » [ ب ] شهرى بزرگ در قومس در دو مرحلگى راه نيشابور به دامغان است . مسعر پسر مهلهل گويد : بسطام ديهى بزرگ همانند يك شهر است . از آنجا است : بايزيد بسطامى زاهد ؛ سيب زيبا و خوشرنگ آن را به عراق نيز ببرند ، سيب بسطام نامبردار است ، اين شهر دو ويژگى دارد ، نخست آنكه در آن جا عاشق يافت نمىشود ، و هرگاه آدمى عاشق پيشه بدانجا درآيد ، همين كه از آب آن جا بنوشد عشق از او رخت بربندد ، دوم آنكه در آن شهر بيمارى تراخم چشم نباشد ، اگر آب آنجا را مزمزه كنند گند دهان را بزدايد و اگر حقنه كنند بواسير درونى را بهبود دهد ، بوى عود را براندازد هر چند عود هندى بود ، عطر مشك و عنبر و عطرهاى ديگر نيز بدان افزايش يابد مگر عطر عود . در آنجا مارهائى كوچك و جهنده و خطرناك هست . بر تپهاى در كنار بسطام كاخى بسيار گسترده هست كه خانههاى بسيار در ميان با روى آن ديده مىشود و گويند از ساختههاى شاپور ذو الاكتاف است . مرغهاى اين شهر گه نمىخورند . من گويم كه بسطام را ديدهام شهرى بزرگ داراى بازارها است ولى ساختمانهايش بينوايانه است نه ثروتمندانه . شهر در دشت است ، كوههاى بلند نزديك و مشرف بدان است . رودى بزرگ در آنجا روان است . گور بايزيد بسطامى ( رح ) را در ميان شهر در كنار بازار بديدم . او ابو يزيد طيفور پسر عيسا پسر شروسان پارساى بسطامى است .
از آنجا است : 1 ) بايزيد طيفور پسر عيسا پسر آدم پسر عيسا پسر [ 624 ] على پارساى بسطامى كوچك .
2 ) و از پسينيان احمد پسر حسن پسر محمد شعيرى ابو مظفّر پسر ابو العباس بسطامى معروف به كافى نوادهء ابو الفضل محمد پسر على پسر احمد پسر حسين پسر سهل سهلكى بسطامى است . او از نياى مادرى خود برشنود و به ابو سعد
هامش
( 1 ) . بچهها همچون نخلكهاى غرس شده در « بس » ساده هستند .
( 2 ) . جويبارهاى « غرقى » به « لوى » و « اجراع بس » نرسيد . من شترانم را در حال چريدن و اشتمات ( فربه شدن ) مىبينم كه شبانگاه به آغل باز مىگردند . از مصر به بهرهء سفيد مىآيند . رفتارشان به چاشتگاه با صداى كنيزكان در « غيناء » نجد خوش آيند است .
( 3 ) . ديار شما در جنوب « بس » تا « ثقف » و « ذات العظوم » است . ( ن . ك . چ ع 1 : 930 : 22 ، 3 : 687 : 14 ) .
( 4 ) . لسترنج : 390 : ص 417 .