بزّازان پرداخت تا كالاى پوشاكى و بهاى پنج هزار درم به دست آورد و پس از دو ماه با كالاى مردم شبانه بگريخت . او مىگويد سليمانى حافظ نيشابورى از من پرسيد : آيا از بو حاتم بستى چيزى بر نوشتى ؟ گفتم : آرى ! گفت : مبادا از وى روايت كنى ! او به نزد من آمد و از نگاشتههاى من برگرفت و از استادان من روايت برنوشت ، سپس كتاب قرمطيان خود را به سگستان نزد ابن بابو « 1 » برد تا او را پذيرا شد و كارگزارى سگستان را به وى واگذاشت تا در همانجا درگذشت .
سليمانى مىگفت : من در روى او و سخن وى دروغ بافى را ديدم ! او به من مىگفت : اى پسركم بنويس : بو حاتم محمد بن حبّان بستى پيشواى پيشوايان ، من نيز پيش روى او نوشتم و سپس آن را پاك كردم .
بو يعقوب اسحاق پسر بو اسحاق قراب « 2 » گويد : از احمد پسر محمد پسر صالح سگستانى « 2 » شنيدم مىگفت :
بو حاتم محمد پسر احمد پسر حبّان به سال 354 درگذشت . پير ما بو القاسم حرستانى ، از بو القاسم شحّامى از بو عثمان سعيد پسر محمد بحترى از محمد پسر عبد اللّه ضبّى نقل مىكرد بو حاتم بستى در شب آدينه هشت شب مانده از شوّال 354 درگذشت و پس از برگزارى نماز آدينه در آرامگاهى كه خود در بست نزديك به خانهاش ساخته بود به خاك شد .
بو عبد اللّه غنجار حافظ در « تاريخ بخارا » مرگ او را در سگستان سال 354 مىشمرد و ليكن امروز گورش در بست زيارتگاهى معروف است ، اگر پس از مرگ بدانجا آورده نشده باشد ، بايد مرگ او نيز در بست باشد .
بستره
[ ب ت ر ] نام شهرى است و آن را بستيره [ ب ر ] نيز گويند .
بستيغ
[ ب ] با تاى دو نقطه بالا و ياء دو نقطه پايين و غين نقطهدار . ديهى از نيشابور است .
بدان نسبت دارد : 1 ) بو سعد شبيب پسر احمد پسر محمد پسر خوشنام « 4 » بستيغى . امير بو نصر ابن ماكولا از وى روايت دارد . اوغالى « 5 » و كّرامى مذهب بود . حديث نيز برشنود و روايت كرد . او به سال 393 زاده بود . عبد الغافر فارسى گويد : او از بو نعيم عبد الملك پسر حسن اسفراينى و از بو الحسن محمد پسر حسين پسر داود علوى روايت مىنمود [ 621 ] و به سال چهار صد و شصت و اند درگذشت .
2 ) برادر وى بو الحسن على پسر احمد بستيغى است . او از بو طاهر محمد پسر محمد پسر محسن زيادى روايت مىنمود و عبد الغافر پسر اسماعيل فارسى از وى حديث داشت و مىگفت : او پيرى معروف به درستكارى و قابل اعتماد مىبود . حديث بر مىشنود و غاليانه برداشت كرد .
بسراط
[ ب ] شهر تمساحها در مصر نزديك دمياط از خورهء دقهليّه است .
بسر
[ ب ] نام ديهى از كارگزارى حوران در سرزمين دمشق در جائى كه « لحا » خوانده مىشود و راهى دشوار دارد
هامش
( 1 ) . ابن بابويه بو جعفر ( 293 - 352 ) احمد پسر محمد پسر خلف فرمانرواى فيلسوف سيستان كه رودكى او را در قصيدتى ستود ، زندگينامهء او در صوان الحكمة 315 - 320 و نزهة الارواح : 403 و 425 و تاريخ سيستان : فهرست ديده شود .
( 2 ) . اين دو نام تنها در همين جا ديده مىشود .
( 4 ) . متن : خنشام . تصحيح از وستنفلد ج 5 ص 73 .
( 5 ) . غالى به معنى تندرو در متافيزيسم به كسانى در سدههاى نخستين گفته مىشد كه مسائل لاهوتى را غير مادى ، بلكه متافيزيك بيان مىنمودند آيهء مباركهء [ و لا تغلوا فى دينكم 4 : 170 ، 5 : 80 ] نيز به همين معنى است . اين روش در آن روزگار نوعى خردگرائى بود و در هر مذهب مىتوانست پديد آيد . محمد بن كرام ( م 255 ) براى سازش با رژيم متوكل ( 232 - 247 ) تفسير متافيزيكى عرش را كه مذهب معتزلى مامون ( 198 - 218 ) بود مردود شمرده خدا را جسم شمرد ، ليكن گنوسيسم پدران سگزى خود و فلسفهء بلكفه مانوى را فراموش نكرده خدا را جسم بىابعاد مىدانست . و از اين رو لقب « غالى » به برخى از پيروانش كه در اين راه تندروى مىكردند اطلاق مىشد بعدها ، شيعيانى كه براى امام و رئيس مدينه فاضله جنبهء متافيزيك قائل بودند نيز غالى خوانده شدند . به گفتهء عامرى ( م 381 ) يهود و نصارا نيز فرقهء غلات داشتند ( الاعلام بمناقب الاسلام ص 131 ) مفيد ( 336 - 413 ) نيز شيعيان را به سه گروه غالى و مقصّر و ميانهرو تقسيم مىكند ( شرح عقايد صدوق ، ص 65 ) .