واژه به معنى طواف است ، گويند : [ لا افعل ذلك ما ابسّ عبد بناقة ] - تا آنگاه كه بندهاى براى دوشيدن بر گرد شتر مىچرخد اين كار نكنم ، [ و ابسّ بالابل ] - بچه شتر را هنگام دوشيدن نزديك مادر آورد تا پستانش رگ كند . عربها با چرخيدن دور آن خانه از خدا درخواست روزى مىداشتند .
بساسه
[ ب س ساس ] يكى از نامهاى مكه در دوران جاهليّت است ، مكه مردمان بىتقوا را بس مىكند يعنى مىراند .
براى راندن شتر مىگفتند « بس ! بس ! » شاعر چنين مىسرايد :
بسّاسة تبسّ كلّ منكر * بالبلد المحفوظ ثمّ المعشر « 1 »
بساق
[ ب ] با قاف و گاه بصاق گويند . نام كوهى در عرفات است ، نيز گويند : درهاى ميان مدينه و « جار » است .
اميّه پسر حرثان پسر اسكر پسرى مىداشت به نام كلاب ، « 2 » كه به روزگار عمر در سپاه جنگنده همراه ابو موسى اشعرى نام نويسى كرده رفته بود . پدر از دورى او بيچاره شده راهنمائى دستش گرفته به مسجد نزد عمر برد و اين شعر بخواند :
اعاذل قد غذلت به غير قدرى * و لا تدرين عاذل ما الاقى
فلمّا كنت عاذلتى فردّى * كلابا اذ توجّه للعراق
فتى الفتيان فى عسرو يسر * سديد الرّكن فى يوم التّلاقى
فلا و ابيك ما باليت و جدى * و لا شغفى عليك و لا اشتياقى
و ايقادى عليك اذا شتونا * و ضمّك تحت نحرى و اعتناقى
فلو فلق الفؤاد شديد وجد * لهمّ سواد قلبى بانفلاق
ساستادى على الفاروق ربّا * له عمد الحجيج الى بساق
و ادعو اللّه محتسبا عليه * ببطن الأخشبين الى دفاق
انّ الفاروق لم يردد كلابا * على شيخين هامهما زواق « 3 »
پس عمر بگريست و ابو موسى اشعرى در نامه دستور بازگشت كلاب را بنوشت ، و چون كلاب بازگشت [ 610 ] عمر به دو گفت : چه كار براى پدر كردى ؟ پاسخ داد : او را از كار بىنياز مىكردم . هرگاه شير مىخواست فربهترين و پر شيرترين شتر را آماده مىكردم و مىشستم تا خنك شود پس مىدوشيدم و به او مىنوشانيدم . عمر پدر پير خميده را بياورد و پرسيد : اى ابو كلاب چگونهاى ؟ پاسخ داد : چنين كه مىبينى ، اى امير مؤمنان ! عمر گفت : آيا نيازى دارى ؟ گفت : آرى مىخواهم پيش از مرگ خودم كلاب را ببينم و بو بكشم و در آغوش گيرم . عمر بگريست گفت : چنين خواهد شد سپس به كلاب دستور داد تا شترى را همانگونه كه پيشتر مىكرد بدوشيد و براى پدر بياورد ، عمر آن را به دست پدرش داده گفت :
بنوش ! پدر كلاب آن را گرفت و چون نزديك دهان آورد گفت : اى امير مؤمنان به خدا سوگند كه بوى دستهاى كلاب را از آن بر مىشنوم . عمر بگريست و گفت : كلاب را همين جا ، نزد تو آوردهايم پدر پسر را در آغوش كشيد و ببوسيد ، عمر و
هامش
( 1 ) . بسّاسه است و هر بدى را از آن شهر مقدس و معشر بس مىكند .
( 2 ) . داستان كلاب و پدرش اميّه را كه با همين قطعه شعر عمر را به گريه انداخت و پسرش را باز آورد ، به خامهء ابو الفرج اصفهانى در اغانى ( چ دار الكتب قاهره ، 1973 م ، ج 21 ، ص 9 تا 23 نيز آمده است .
( 3 ) . اى سرزنشگر ! بيهوده مرا سرزنش مكن ! تو نمىدانى كه بر سر من چه آمده است . اگر راست مىگوئى اين كلاب ، اين جوان جوانمرد را از عراق به من باز گردان ! . . . در اين راه اگر دل من بتركد بى جا نباشد . من در برابر خدا كه مردمان را به « بساق » ( - كعبه ) مىكشاند از فاروق ( عمر خطاب ) شكايت دارم . اگر كلاب را به اين دو پير باز نگرداند در ميان « اخشبان » و « دقاق » او را نفرين خواهم كرد .