توصيف نمايند . نام جايگاهى در راه مكه نزديك « جحفه » است .
نيز گويند : بزواء نزديك مدينه باشد ، شهرى سفيد و بلند از كرانهء ميانهء « جار » و « ودّان » و « غيقه » است . از گرمترين شهرها است و بنى ضمره از بنى بكر پسر عبد منات پسر كنانه در آن زندگى مىكنند كه خويشاوندان « عزّة » معشوقهء كثيّر بودند .
كثيّر در نكوهش بنى ضمرة چنين مىسرايد :
و لا بأس بالبزواء ارضا لو انّها * تطهّر من آثارهم فتطيب
اذا مدح البكرىّ عندك نفسه * فقل كذب البكرىّ و هو كذوب
هو التّيس لؤما و هو ان راء غفلة * من الجار او بعض الصّحابة ذئب « 1 »
و اين كه ابو دهبل جمحى گفته :
و جازت على البزواء و اللّيل كاسر * جناحيه بالبزواء وردا و ادهما « 2 »
نيز گمان نمىكنم غير از آنجا را خواسته باشد زيرا چنان كه از باقى شعر كه در واژهء « الملم » آمده است ، بر مىآيد در وصف سفر او به يمن است .
بزوغى
« 3 » [ ب غا ] با غين نقطهدار و الف پايانين متمايل به يا . نام ديهى از بغداد ، نزديك مزرفه پيرامن دو فرسنگ از بغداد دور است . شاعران بغداد دربارهء آن بسيار سرودهاند . جحظه كه همان احمد پسر جعفر برمكى است چنين مىسرايد :
وردنا بزوغى و الغروب كانّها * اهاضيب سود فى جوانبها زمر
فقام الينا البائعون كانّهم * نجوم تهاوت من مطالعها زهر
فمن ماثل عندى شراب معتّق * و من تائه بالخمر اسكره الفكر « 4 »
[ 607 ] جحظه در « امالى » شعرى را كه دربارهء « بزوغا » سرود چنين مىآورد :
شبيهك يا مولاى قد حان ان يبدو * فهل لك ان تغدو و فى الحزم ان تغدو
على قهوة مسكيّة بابليّة * لها فى اعالى الكاس من مزجها عقد
فقد ازعج النّاقوس من كان وادعا * و اهدى الينا طيب انفاسه الورد
و هذى بزوغى و الغروب و طائر * على الغصن لا يدرى أ يندب ام يشدو
فقام و فضلات الكرى فى جفونه * و فى برده غصن يتيه به البرد
فناولته كأسا فاسرع شربها * و لم يك لى من ان اساعده بدّ
فغنّى و قد غابت سمادير سكره * الا من لصبّ قد تحيّفه الوجد
سقى اللّه ايّامى برحبة هاشم * الى دار شر شيروان قدم العهد
فقصر ابن حمدون الى الشارع الّذى * غنينا به و العيش مقتبل رغد
هامش
( 1 ) . هرگاه زمين « بزواء » از چرك ايشان پاك گردد زمينى نكوهيده نيست . هرگاه بكرى به نزد تو خودستائى نمود ، بگو : بكرى دروغگو است ! او خرى پست است و اگر با ناآگاهى همسايه يا دوستان برخورد كند گرگ است .
( 2 ) . وقتى از « بزواء » گذشتم كه شب ، بالهاى سياه خود را بر آن پهن كرده بود ( چ ع 1 : 352 : 11 و 590 : 20 و 3 : 715 : 12 ) .
( 3 ) .Bazughaلسترنج : 55 .
( 4 ) . غروب هنگامى به « بزوغا » وارد شديم كه همچون تپههاى سياه نمودار بود كه خوانندگان در آن پراكنده باشند . فروشندگان همچون ستارگان به سوى ما سرازير شدند . يكى شراب كهنه پيش مىآورد و ديگرى از مى در انديشه خود گيج بود .