منازل كانت بالملاح انيسة * فاضحت و ما فيهنّ دعد و لا هند
فسبحان من اضحى الجميع بامره * و تقديره ايدى سبا و له الحمد « 1 »
گروهى به بزوغا نسبت دارند : يكى از ايشان ابو يعقوب اسحاق پسر ابراهيم پسر حاتم پسر اسماعيل بزوغانى ، دخترزاده ابو موسى محمد پسر مثنّى است . او از نياى مادرى خود روايت دارد .
بزوفر
[ ب ز فر ] ديهى بزرگ از كارگزارى « قوسان » نزديك واسط و بغداد كنار رود « موفّقى » در باختر دجله است .
بزيان
[ ب ] ديهى از هرات .
بدانجا نسبت دارد : ابو بكر عبد اللّه پسر محمد بزيانى ، كه كرّامى مذهب بود و در سال 526 درگذشت .
بزيذى
[ ب ذا ] با ذال نقطهدار . ديهى از بغداد است . در آنجا بزيست : ابو مسلم جعفر پسر باى جيلى « 2 » پس بدانجا نسبت يافت . او از ابو بكر محمد پسر ابراهيم مقرى ( آخوند ) و از ابو عبد اللّه پسر بطه روايت مىكند . در ديه بزيذى مىزيست تا به سال 414 درگذشت . [ 608 ]
بزيقيا
[ ب ق ] ديهى نزديك « حلّهء » بنى مزيد در كارگزارى كوفه است .
بزى
[ ب ز ى ى ] كوهى در كرانه « جريب » است كه خود درهاى پهناور است كه به « رمّه » مىريزد .
هامش
( 1 ) . اى مولاى من ! تصوير تو بر ديوار كاس قهوهء بابلى دارد آشكار مىشود . خوب است زودتر از اينجا به روى . ناقوس ، از حال رفتگان را نيز بيدار مىسازد . غروبگاه « بزوغا » است . پرنده بر شاخسار نمىداند كه بگريد يا نغمه بسرايد ؟ يار با چشمان خمار برخاست ، يك كاس به دست وى دادم كه فورا بنوشد و من چارهاى جز كمك به او نداشتم . چون از مستى در آمد آواز سرداد : كيست كه براى ساقيگرى آماده است تا از مستى دست بشويد ؟
يادش به خير آن روزگار را هر چند كه بسيار دور است . در رحبهء هاشم نغمهسرا به سوى خانهء شر شيرو قصر ابن حمدون مىرفتيم و خوش بوديم .
خانههايى كه باز زيبايان آراسته بود اكنون از دعد و هند تهى مانده است . بزرگ باد خداوندى كه سرنوشت همهء كارها به دست و تقدير اوست .
( 2 ) . بابى ، بابو ، بابه از نامهاى فارسى است كه در اين كتاب مكرر آمده است . نوادهء اين مرد نيز بابى نام دارد كه در چ ع 2 : 179 : 13 ديده مىشود .