تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
3 - حمّاد بزاعى شاعر شيرين سخن كه همروزگار من بود . شعرى دربارهء جوان پسرى كه نام پدرش « عبد القاهر » بود دارد كه چنين است :
نفّر نومى ظبى الحمى النّافر * و نام عمّا يكابد الساهر
يا ليلة بتّها و اوّلها * كاوّل الحبّ ماله آخر
ارعى نجوما و نت و سائرها * اجيز منه فليس بالسّائر
مغرى بظبى المواصل مرن بنى * الموصل و هو القاطع الهاجر
صرت له اوّل اسم والده * الاول اذ كان نصفه الآخر « 1 »
[ 604 ]

بزّاق

[ ب ز ز ا ] جايگاهى نزديك « تلّ فخّار » از كارگزارى واسط است كه در « بسّاق » خواهد آمد .

بزان

[ ب ] ديهى از اصفهان است . بدان نسبت دارد : ابو الفرج عبد الوهاب پسر محمد پسر عبد اللّه اصفهانى بزانى . ابو بكر خطيب از وى روايت دارد .

بزانه

[ ب ن ] ديهى از اسفرائين است .

بزدان

[ ب ] ديهى از سغد است .

بزده

« 2 » [ ب د ] با دال بىنقطه و برخى بزدوه [ ب د و ] گويند ، نسبت بدان « بزدى » است . نام دژى استوار در شش فرسنگى نسف است . بدان نسبت دارد : 1 ) ابو الحسن على پسر محمد پسر حسين پسر عبد الكريم پسر موسى پسر عيسا پسر مجاهد نسفى بزدى ، كه گاه او را بزدوى مىگويند . فقيه ورارود بود و راهى ويژه در مذهب ابو حنيفه مىرفت . يار او ابو المعالى محمد پسر نصر پسر منصور مدينى خطيب سمرقند و فرزندش دادرس بوثابت حسن پسر على بزدى از وى روايت دارند . پدرش از مردم اين ديه بود و به دادرسى سمرقند نشست دادرسى بخارا نيز انجام داد ، سپس بر كنار شده به بزده رفت و بماند حديث مىشنيد و روايت مىكرد تا در سمرقند به سال 577 درگذشت ، زاد روزش به سال چهارصد و هفتاد و اندى مىبود . 2 ) كسى كه از دوران كهن بدين جا نسبت دارد ، عزير پسر سليم پسر منصور است كه از مردم بصره بود ، باقتيبة پسر مسلم به خراسان آمده در « بزده » ماندگار شد و بدان نسبت گرفت .

بزد يغره

[ ب غ ر ] با دال بىنقطه و غين با نقطه ديهى از نيشابور است . از آنجا است : فقيه ابو عبد اللّه محمد پسر زياد پسر يزيد نيشابورى بز ديغرى . زاهد بود و به سال 295 درگذشت .

بزر جسابور

[ ب ز ج ] ( - بزرگ شاپور ) از تسوگ‌هاى بغداد است . مرز آن در بالاى بغداد « علث » نزديك « حربى » در خاور دجله است بحترى چنين مىسرايد :
صنعة للزمان عندى و عكس * اذ تولّى برزجسابور حبس « 3 »
هامش
( 1 ) . آهويى ، خواب از چشمان من ربوده و خود از بيدارى من به خواب است . شبى را مىگذرانم كه آغازش همچون آغاز عشق ، بىپايان است . ستاره شمارى مىكنم زيرا عاشق آهوئى گريزپا و هجران گزين از فرزندان موصل هستم . من براى او به منزلهء آغاز نام پدرش ( عبد ) هستم و خود وى نيمهء دوم آن نام ( قاهر ) است . ( 2 ) .Bazdah( لسترنج 501 ) . ( 3 ) . هنر وارونهء روزگار است كه او زندانيان « بزرگ شاپور » شود .