بزره
[ ب ر ] بخشى به فاصلهء سه روز راه از مدينه است . به گفته نصر ؛ ميان مدينه و رويثه است . [ 605 ]
بزّ
[ ب ز ز ] ديهى در عراق است بزّنهر به زبان مردم سواد به معنى پايانهء آن است . بدان نسبت دارد : عبد السّلام پسر ابو بكر پسر عبد الملك جماجمى بزّى . پيرى وارسته بود . از ابو طالب مبارك پسر خضير ابن صيرفى روايت مىكرد .
بزغام
[ ب ] با غين نقطهدار ديهى از نسف در فرارود است . بدان نسبت دارد : بو طاهر حمزه پسر محمد پسر اسد بزغامى در رمضان 412 جوان سال درگذشت .
بز قباذ
[ ب ق ] همانا ابزقباذ است كه ياد شد .
بركوار
« 1 » [ ب ك ] نام خانهاى است كه متوكل در كاخ خود به سامره بنيان نهاد . پس از ويران شدن اين كاخ كسى بر ديوار آن چنين نوشت :
هذى ديار ملوك دبّروا زمنا * امر البلاد و كانوا سادة العرب
عصى الزّمان عليهم بعد طاعته * فانظر الى فعله بالجوسق الخرب
و بزكوار و بالمختار قد خليا * من ذلك العزّ و السلطان و الرّتب « 2 »
بزليانه
[ ب ز ن ] شهركى نزديك مالقه در اندلس است .
بدانجا نسبت دارد : احمد پسر محمد پسر عبد الرحمن پسر حسن پسر مسعود جذامى بزليانى باكنيت ابو عمر جانشين دادرس « بيره » و « بجّايه » شد . و از ياران ابو بكر پسر زرب و ابن مفرّج و زبيدى و ابن ابى زمين و همانند ايشان از اهل علم و فضل بود . ابو محمد پسر خزرج كه از او روايت مىكرد ، گفت در آغاز جمادى يكم 461 درگذشت ، زاد روزش در سال 360 بود . اين گفته ابن بشكوال است .
بزماقان
[ ب ] با قاف . ديهى از مرو . از آنجا است : ابراهيم پسر احمد پسر عبد الواحد دبير بزماقانى كه پس از سال سيصد درگذشت .
بزنان
[ ب ] با دو نون . ديهى از مرو كه نزديك شهر است و بخشى از آن بشمار آيد و اكنون ويران شده است . گروهى از آنجايند ، كه از ايشان است : احمد پسر بندون پسر سليمان بزنانى ، روايت حديث مىكرد ولى بيشتر با ادب سر و كار مىداشت . او از اصمعى روايت مىنمود . [ 606 ]
بزنر
[ ب ن ] از بخش « اقليم » در غرناطهء اندلس است . بدان نسبت دارد : ابو الحسن هانى پسر عبد الرحمن پسر هانى غرناطى . سلفى گويد : به سال 515 براى حجّ به نزد ما آمد و از من بسيار برشنود ، اندكى نيز من از وى برگرفتم . او از بزرگان اندلس و در آنجا برشنوده بود .
بزنيروذ
[ ب ] با ذال نقطهدار . از بخشهاى همدان است كه ديهها دارد ، يكى از آنها « وليد آباد » است كه از آنجاست عبد الرحمن پسر همدان جلّاب همدانى .
بزواء
[ ب ] با الف كشيدهء پايانين . از ريشهء « بزا » بيرون بودن سينه و درون بودن پشت . مرد را « ابزى » و زن را « بزواء »
هامش
( 1 ) .Bazkuwarكه به صورت بركوارا و بلكوار نيز نوشته شده است ، نام ديهى در راه مطيره و قادسيهء سامره است ( لسترنج : 57 ) و در چ ع 4 : 440 : 17 :
بركوار آمده است .
( 2 ) . اين خانهء شاهانى است كه مدتى گردانندهء كشورها و بزرگان عرب بودند . روزگار پس از آن كه رام ايشان بود ياغى شد ، ببين با كوشك ويرانه چه كرد ؟
« بزكوار » و « مختار » از آن همه ثروت و مقام تهى شده است .