تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
و مثّل فى حافاتها كلّ مثلة * كفعل كلاب هارشت ثمّ شمّرا « 1 »
ربيعه پسر مقروم ضبّى نيز چنين مىسرايد :
و قومى فان انت كذّبتنى * بقولى فاسأل بقومى عليما
بنو الحرب يوما اذا استلاموا * حسبتهم فى الحديد القروما
فدى ببزاخة اهلى لهم * اذا ملأوا بالجموع الحريما « 2 »
جحدر پسر معاويهء محرزى دزد نيز چنين مىسرايد :
يا دار بين بزاخة فكثيبها * فلوى غبير سهلها او لوبها
سقت الصّبا اطلال ربعك مغدقا * ينهلّ عارضها بلبس جيوبها
ايّام ارعى العين فى زهرا الصّبا * و ثمار جنّات النساء و طيبها « 3 »

بزار

[ ب ] ابو سعد دربارهء واژهء « بزارى » گويد : نسبت به « ابزار » ديهى در دو فرسنگى نيشابور است كه تودهء مردمش « بژار » نامند . بدان نسبت دارد : ابو اسحاق ابراهيم [ 603 ] پسر احمد پسر محمد پسر رجاء ابزارى كه او را « بژارى » نيز گويند ، از اين ديه به عراق و جزيره و شام رفته حديث بسيار برشنود راستگو بود ، در پنجم رجب 364 در سن نود و شش يا هفت سالگى درگذشت .

بزّاز

[ ب ز زا ] شهركى است ميان مذار و بصره در كرانهء رود ميسان ، بيش از يك بار آن را ديده‌ام .

بزاعه

[ ب ع ] از برخى مردم حلب آن را با كسر و برخى با ضم شنيدم و برخى « بزاعى » با الف كوتاه پايانين تلفّظ كنند ، شاعرشان نيز چنين سروده است :
لو انّ بزاعى جنّة الخلد ما وفى * رحيلى اليها بالتّرحّل عنكم « 4 »
نام شهرى از كارگزارى حلب در درهء بطنان ميان منبج و حلب است و از هر يك آنها يك مرحله فاصله دارد ، چشمه سار است و آبهاى روان و بازارهاى زيبا دارد . برخى از اديبان از آنجا برخاسته‌اند . از ايشان است : 1 - ابو خليفه يحيا پسر خليفه پسر على پسر عيسا پسر عامر پسر احمد پسر محسن پسر مغيث تنوخى بزاعى معروف به « ابن الفرس » كه شعر نيكو دارد مانند :
حبيت جفانى لالذنب اتيته * على هجره افديه بالمال و النّفس
رضيت به فليهجر العام كلّه * و يجعل لى يوما من الوصل و الانس « 5 »
2 - ابو فراس پسر ابو الفرج بزاعى . شعر او را در واژهء « دير سمعان » و « دير عمّان » ياد كرده‌ام .
هامش
( 1 ) . برومندان ايشان را گريزانيدند ، از قطره‌اى آب كوثر ساختند ، روزى كه خالد از آب « بزاخه » چشمهء مرگ ساخت بسيارى مثله شدند و برخى همچون سگان گريختند . ( 2 ) . اگر سخن من باور ندارى از خويشانم كه دانايند بپرس ! بنى حرب اگر روزى ملايم بشوند گوئى در زنجير آهنين بسته شده‌اند . خويشانم به فداى مردمانى كه همهء حريم « بزاخه » را پر كرده بوند . ( 3 ) . اى خانهء ميان « بزاخه » و كثيب آن ، و لواى « غبير » و دشت آنجا و « لوب » آن ! باد صبا بر ويرانه‌هايت بوزد . . . ( 4 ) . اگر « بزاعه » بهشت جاويد باشد نمىارزد كه شما را رها كرده بدان سو شوم . ( 5 ) . محبوبى دارم كه بىگناه به من جفا مىكند . با آن كه دورى مرا مىخواهد من فدايى اويم . اگر در سال يك روز به من وصال بخشد با دورى همهء سال مىسازم .