داشت و در رجب 329 درگذشت .
بركة امّ جعفر
[ ب ك ة ا م م ج ف ]
بركه را از آن بدين نام خوانند كه آب در آن فراهم نشيند ، از ريشهء بروك البعير ( - بر نشستن شتر ) ، چنان كه گفته شود :
اين شتر خوش بركه يا خوش جلسه يا خوش ركبه است .
ام جعفر نيز همان زبيده دخت جعفر پسر منصور است كه مادر محمد امين بود . اين بركه در راه مكه ميان مغيثه و عذيب است .
بركة الحبش
[ ب ك ة ل ح ب ]
جائى در سرزمينى پست و گسترده ، به درازاى نزديك يك ميل مشرف بر نيل مصر ، در پشت قرافه ، موقوفهء اشراف است ، كشت مىشود ، سبز و خرّم است [ 592 ] كه زمينى بارور و آبيارى نيكو دارد و از زيباترين گردشگاههاى مصر بشمار است . من آن را ديدم ، بركهء آب نيست بلكه بدان تشبيه شده است . پيشتر « بركة المعافر » و « بركة حمير » خوانده مىشد .
نزديك آنجا باغهايى به نام « حبش » هست كه اين بركه بدان نسبت داده مىشود . قضاعى گويد : دربارهء اين « بركه » ديدم كه وقف بر دو چاه هستند كه ابو بكر ماردانى « 1 » براى بنى وايل بر آورد و اين در كنار خليج و پل بود ، كه يكى را « عذق » و ديگرى را « عقيق » نامند . على پسر محمد پسر احمد پسر حبيب تميمى دبير چنين مىسرايد :
اقمت بالبركة الغرّاء مرهقة * و الماء مجتمع فيها و مسفوح
اذا النسيم جرت فى مائها اضطربت * كانّما ريحها فى جسمها روح « 2 »
و اين شگفتانگيز است گويا اشتباه قلمى باشد ، اين وصف هنگامى است كه نيل طغيان كرده آب آن را فرا گرفته باشد ، پيرامن آنجا بلند است و هرگاه آب در آن افتد همانند بركه شود . اميّه پسر ابو الصّلت مغربى در وصف آن و آرزوى ديدارش چنين مىسرايد :
للّه يومى ببركة الحبش * و الافق بين الضّياء و الغبش
و النّيل تحت الرّياض مضطرب * كصارم فى يمين مرتعش
و نحن فى روضة مفوّفة * دبّج بالنّور عطفها و وشى
قد نسجتها يد الغمام لنا * فنحن من نسجها على فرش
فعاطنى الرّاح انّ تاركها * من سورة الهمّ غير منتعش
و اثقل النّاس كلّهم رجل * دعاه داعى الهوى فلم يطش « 3 »
بركة الخيزران
[ ب ك ة ل خ ز ] جائى نزديك رمله در فلسطين است .
بركة زلزل
[ ب ك ة ز ز ] در بغداد ميان كرخ و صراة و دروازهء « محوّل » و بازارچهء ابو الورد است .
زلزل « 4 » يك ساززن زبردست و نمونهء خوش نواختن به روزگار مهدى و هادى و رشيد ، و بردهء عيسا پسر جعفر پسر
هامش
( 1 ) . گويا ماذرائى درست است كه شايد نسبتى به دبيران ماذرائى طولونيان ( چ ع ، ج 4 ، ص 381 ) داشته باشد .
( 2 ) . كنار بركهء روشن و پر آب بماندم ، هنگامى كه باد مىوزيد آب به جنبش مىآمد ، گوئى باد روان تن او بودى .
( 3 ) . خوشا روزى كه در « بركة الحبش » بودم ، هوا تاريك و روشن بود ، نيل به زير درختان همچون شمشير آذينبندى شده در دستى لرزان مىجنبيد . ما به باغچهاى كه ابر آن را با فرش چمن و گل آراسته بود به نوشيدن مىپرداختيم . خشكترين مردم كسى است كه خوشى او را بخواهد و او نپذيرد .
( 4 ) . زلزل رازى . دهخدا و معين او را منصور پسر جعفر ناميدهاند از مردم رى بود كه در كوفه بزاد . وى در موزيك شاگرد ابراهيم موصلى ( م 188 ه ) و