تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠

برنيل

[ ب ] خوره‌اى در خاور مصر از آنجا است : ابو زرعه بلال تجيبى برنيلى كه در آشوب قراء مصر به سال 217 كشته شد .

بروج

[ ب و ] و برخى آن را « بروص » با صاد بىنقطه تلفظ كنند . از بنامترين شهرهاى كرانهء هند و بزرگترين و بهترين آنها است . نيل و لكّ را از آنجا آرند . سلفى بدانجا نسبت داده است ، ابو محمد هارون پسر محمد پسر مهلّب بروجى هندى را كه در اسكندريه او را ديد . مىگويد : او پيرى نيكوكار بود . نمىتوانست ، بدرستى آنچه را در دل دارد بر زبان آرد ، نه به تازى و نه به فارسى مگر با رنج فراوان . بانگ نماز يكى از مسجدهاى اسكندريه را او مىداد . [ 596 ] به حج نيز رفته بود .

بروجرد

« 1 » [ ب و ] با دال . نام شهرى ميان همدان و كرج است . تا همدان هجده فرسنگ و تا كرج ده فرسنگ راه دارد . ديه بشمار مىرفت تا آنكه « حموله » وزير خاندان ابو دلف حق منبر برايش گرفت و در آن شهر زيست و مركز كوهستانش ساخت شهرى استوار و پربركت است ، ميوهء آن را تا به كرج و جز آن مىبرند . درازاى شهر نيم فرسنگ و كم‌پهنا است . در آنجا زعفران نيز مىرويد . شاعرى در نكوهش مردمانش چنين سروده است :
بروجرد فى طيبها جنّة * و ما عيبها غير سكّانها
و لكنّ يغطّى على لومهم * و بخلهم جود نسوانها « 2 »
ابو الحسن على پسر احمد پسر حسن پسر محمد پسر نعيم نعيمى نيز چنين سروده است :
ودّع بروجرد توديعا الى الابد * و اضرط عليها فما بالرّبع من احد
فما بها احد يرجى لنائبة * و لا لجيران كسر من سماح يد « 3 »
مظفر اموى نيز چنين مىسرايد :
ببروجرد نزلنا منزلا غير انبق * و طوى دون قراها ، گشحه كلّ صديق
و توارى بحجاب ، يوحش الضّيف وثيق * و البروجردىّ ان صاحبته شرّ رفيق
و النّهاوندىّ ايضا من بنيّات الطريق * و كلا الجنسين لا يصلح الا للحريق « 4 »
بدانجا نسبت دارد : محمد پسر هبة اللّه پسر علاء پسر عبد الغفار بروجردى ، ابو الفضل حافظ از مردم بروجرد پيرى نيكوكار دانشمند بود . با ابو الفضل محمد پسر طاهر مقدسى هميارى مىكرد ، مردم شناس و فهميده بود . از ابو محمد عبد الرحمن پسر احمد دونى و از ابو محمد مكّى پسر بجير شعار ، و از يحيا پسر عبد الوهّاب پسر مانده و از محمد پسر طاهر مقدسى برشنود . ابو سعد گويد : نخستين بار كه او را ديدم ، در مسجد آدينهء بروجرد نشسته بودم و حديثى مىنوشتم ، كه پيرى با هيبت بدر آمده درود گفته بنشست . پس از اندكى از من پرسيد : چه مىنويسى ؟ پاسخ برايم سنگين بود ، پيش خود گفتم : به دو چه رسد [ 597 ] از اين پرسش ؟ سپس با اخم گفتم : حديث ! ! پس او گفت : پس حديث خوان هستى ؟ گفتم : آرى ! گفت : از كجائى ؟ گفتم : مرو ! پرسيد بخارى در مرو از كى روايت دارد ؟ گفتم : از عبدان ، صدقة ، على پسر حجر و
هامش
( 1 ) . لسترنج ، ص 216 . ( 2 ) . بروجرد در خوشى بهشت است ، عيبى جز مردمش ندارد ، ليكن عيب كنسى مردانش با سخاوت زنانش پوشيده است . ( 3 ) . بروجرد را براى هميشه وداع كن ! به آن بگو كه شنونده‌اى نيست براى پيشامدها به كسى اميد نيست و به هنگام تنگدستى ، كسى دست و دل باز نمىباشد . ( 4 ) - در بروجرد به خانه‌اى نازيبا فرود آمديم . مردم شهر ، دوستان را مىرانند . از ميهمان رو پنهان مىكنند . بروجردى همراهى ناستوده است . نهاوندى نيز اين چنين است . هيچيك از آنها جز براى سوزانيدن به كار نيايند .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 520 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى