تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
عفت غيقة من اهلها فحريمها * فبرقة حسمى قاعها فصريمها « 1 »
چنان كه در واژهء « حسنى » گفته‌ام اين واژه در يك روايت « برقه حسنى » ديده مىشود . [ 580 ]

برقة الحصّا

[ ب ق ة ح ص صا ] جائى در ديار ابى بكر بن كلاب است . عطاء پسر مسحل چنين سروده است :
فيا حبّذا الحصّاء فالبرق و العلى * و ريح اتانا من هناك نسيمها « 2 »

برقة حلّيت

[ ب ق ة ح ل ل ] « حليت » در جاى خود ياد شده . فذّ پسر مالك والبى چنين مىسرايد :
تركت ابن معتمّ كانّ فنائه * ببرقة حلّيت مناه مجرّب « 3 »
عامر پسر طفيل نيز هنگامى كه اسب او به نام « كليب » در مسابقه باخته بود چنين سروده است :
اظنّ كليبا خاننى او ظلمته * ببرقة حلّيت و ما كان خائنا
و اعذره انّى خرقت موزّعا * لقيت أخا خفّ و صودفت بادنا « 4 »

برقة الحمى

[ ب ق ة ل ح ما ] « حمى » در جاى خود ياد شده است . شاعر چنين مىسرايد :
اضائت له نار ببرقة الحمى * و عرض الصّليب دونه فالاماثل « 5 »

برقة حوره

[ ب ق ة ح ر ] در حجاز است . احوص چنين مىسرايد :
فذو السّرح اقوى فالبراق كانّها * بحورة لم يحلل بهنّ عريب « 6 »

برقة خاخ

[ ب ق ة ] احوص يا سرىّ پسر عبد الرحمن پسر عتبه پسر عويمر پسر ساعدهء انصارى چنين سروده است :
كفّنونى ان متّ فى درع اروى * و اجعلوا لى من بير عروة مائى
سخنة فى الشّتاء باردة الصّيف * سراج فى الليلة الظّلماء
و لها مربع ببرقة خاخ * و مصيف بالقصر قصر قباء « 7 »

برقة الخال

[ ب ق ة ل ] قتّال كلابى چنين مىسرايد :
يا صاحبىّ اقلّا بعض املالى * لا تعذ لانى فانّى غير عذّال
و استحييا ان تلوما او الومكما * انّ الحياء جميل ايّما حال
انى اهتديت ابنة البكرىّ من امم * من اهل عدوة او من برقة الحال

برقة الخرجاء

[ ب ق ة ل خ ] « خرجاء » مؤنث « اخرج » به معنى ابلق سپيد و سياه است . بو زياد گويد : « اخرج » شن سياه
هامش
( 1 ) . « عيقه » از مردمانش تهى شد و همچنين پيرامن آن و « برقهء حسمى » ( چ ع 2 : 268 : 17 و 3 : 829 : 22 ) . ( 2 ) . خوشا « برقة الحصاء » و « برق » و « علا » و بادى كه نسيم آن را براى ما مىآورد . ( چ ع 2 : 273 : 21 ) . ( 3 ) . به هنگامى از ابن معتم در « برقهء حليت » جدا شدم كه در حريم او آرزوها برآورده مىشد . ( 4 ) . در « برقهء حليت » « كليب » به من خيانت كرد يا من به دوستم كردم ؟ ولى او خائن نبود و من به دو حق مىدهم كه كفش‌پوش را با برهنه پا ، روبرو نهادم . ( 5 ) . در « برقة الحمى » و نزديك « صليب » و « اماثل » برايش آتش بيفروخت . ( 6 ) . « ذو السرح » تهى شد سپس « براق » كه در « حوره » است و گوئى كس بدان فرود نيامده باشد . اين شعر در چ ع ، ج ا ، ص 536 ، س 11 براى واژهء « براق حوره » نيز به گواه آورده شده است . ( 7 ) . به هنگام مرگ ، مرا در پارچهء « اروى » كفن كنيد و آب از چاه « بئر عروه » برايم بياوريد كه در زمستان گرم و در تابستان سرد است . چراغى است كه شب را روشن مىدارد . او در « برقة خاخ » نيز خانه‌اى و در « قصر قباء » مهمانخانه‌اى دارد . اين شعر در متن عربى اينجا سه بيت است كه دو بيت آغازين آن در چ ع ، ج 1 ، ص 434 تكرار شده است ( نيز چ ع 4 : 24 : 16 ) . . دوستان ! از دردهاى من بكاهيد ، مرا سرزنش مكنيد كه من سرزنشگر نبوده‌ام . شرم داريد كه شما مرا يا من شما را سرزنش بنمائيم كه شرم همواره زيباست . من دختر بكرى را از مردم « عروه » يا از « برقة الخال » خواسته‌ام . ( چ ع 3 : 623 : 23 ) .