اعضاى درونى او است و آن قلب است كه چيزهايى از حكمت و چيزهايى متفاوت با آن ، در او وجود دارد . پس اگر در دل اميدى پديد آيد ، طمع آن را خوار گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد و اگر نوميدى بر آن چيره شود ، تأسّف خوردن آن را از پاى درآورد ، اگر خشمناك شود كينهتوزى آن فزونى يابد و آرام نگيرد ، اگر به خشنودى دست يابد ، خويشتندارى را از ياد برد و اگر ترس آن را فراگيرد پرهيز كردن آن را مشغول سازد . اگر به گشايشى برسد ، غافل شود و اگر مالى به دست آورد ، بىنيازى آن را به سركشى كشاند و اگر مصيبت ناگوارى به او رسد ، بىصبرى رسوايش كند . اگر به تهيدستى مبتلا گردد ، بلاها او را مشغول سازد و اگر گرسنگى بىتابش كند ، ناتوانى آن را از پاى درآورد . اگر زيادى سير شود ، سيرى آن را زيان رساند ، پس هرگونه كندروى براى آن زيانبار و هرگونه تندروى براى آن فساد آفرين است .
بنيادهاى عقلى و عاطفى
براى روشن شدن مقصود امام عليه السّلام ، مقدمهاى مىآوريم . درون انسان را مجموعهاى از غريزهها و سرشتها فراگرفته است كه به طور كلى به دو بخش تقسيم مىشوند :
نخست : عقلى - فكرى ؛ كه از آن به منطق عقلى تعبير شده و سرچشمه دانش و شناخت انسان است .
دوم : قلبى - عاطفى ؛ كه منطق عاطفى ناميده مىشوند و خواستهها و اميال انسانى از آن بر مىخيزد . وجود هر دو منطق در يك روح و بدن ،