رفيق را دارى يا اشتياق عالم شدن را دارى و بعد الوصول ديگر شوق نيست . فالمقدم مثل التالى باطل ( يعنى تعلق شوق به معنون ) .
2 - فلاسفه قانونى دارند بنام « الشىء ما لم يتشخص لم يوجد » .
يعنى هر چيزى مادام كه تعين پيدا نكند و مشخص نشود ، وجود پيدا نمىكند ( چه وجودات ماديه و چه وجودات مجرده ) . حال ، خصلتهاى روانى و نفسانى انسان هم از اين قاعده مستثنى نيستند .
يعنى علم ، خيال ، وهم ، اراده ، شوق ، شك و . . . هركدام بخواهند موجود شوند بدون تشخص يعنى بدون تعلق به يك متعلق ، محال است موجود شوند : شوق ، بدون مشتاق اليه ، معقول نيست . اراده ، بدون مراد ، معقول نيست . علم ، بدون معلوم ، محال است و . . . و اين متعلق هم بايد از سنخ همين وجودات باشد . بايد يك امر نفسانى باشد و تشخص ما فى النفس ، به خارج از افق نفس ، معقول نيست .
مثلا « علم » يكى از امور نفسيه است ؛ اولا و بالذات تعلق مىگيرد به آن صورت ذهنيه ، و بهواسطهء آن ، تعلق مىگيرد به وجودات خارجيه .
پس آنكه معلوم بالذات علم عالم است ، همانا صور ذهنيه است ولى چون اين صورتها مرآتيت دارند براى معلومات خارجيه ، ما به توسط اين صور ، علم به آن وجودات خارجيه پيدا مىكنيم .
شوق نيز چنين است . يعنى شوق اولا و بالذات تعلق مىگيرد به آن صورت ذهنيه كه در صقع نفس است ولى چون آن امر نفسانى حاكى از خارج است ، لذا ثانيا و بالعرض ( يعنى بواسطهء آن صورت ) آن امر خارجى ، مشتاق اليه مىگردد .
و در يك كلام مىخواهيم بگوئيم كه شوق هميشه تعلق مىگيرد به امرى كه داراى دو جهت است :
1 - جهت وجدانى دارد كه همان وجود مشتاق اليه است در افق نفس انسانى .
2 - جهت فقدانى دارد كه همان عدم حقيقى مشتاق اليه است .
در خارج .
و حقيقت شوق عبارتست از : رغبت و تمايل شائق به اخراج اين مشتاق اليه از افق نفس به عالم خارج .
حال كه با حقيقت شوق آشنا شديم ، مىآئيم بر سر تكليف ( يعنى امر نمودن و بعث كردن ) . پس مىگوئيم :
بعث هم مثل شوق است ، بلا فرق . در باب بعث نيز ابتدا
أصول الفقه ( شرح اصول فقه ) ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: الشيخ محمد رضا المظفر
ص٢٣١