صداى آن مورچه را به گوش سليمان رسانيد آن حضرت ايستاد و دستور داد تا مورچه را بحضورش بياورند ، مأموران چون او را حاضر نمودند . آن حضرت فرمود اى مورچه مگر نميدانى كه من پيغمبرم و به كسى ظلم نميكنم ، مورچه عرضكرد ميدانستم ، فرمود : پس چرا مورچگان را ترسانيدى از من و لشكريانم و بايشان گفتى كه بخانهايشان بروند ، گفت ترسيدم كه زينت ( و سلطنت و سطوت ) تو را به بينند و مفتون و فريفته دنيا شوند و از عبادت خدا غافل گردند ( و نعمتهائى كه خدا به آنها عنايت فرموده كوچك بشمارند و ناسپاسى كنند ) .
سپس مورچه گفت : اى سليمان آيا تو بزرگترى يا پدرت ، آن حضرت فرمود :
پدرم داود بزرگتر است ( از لحاظ عمر ) گفت : پس چرا در اسم تو يكحرف از حروف اسم پدرت زيادتر است ( كه سليمان شش حرفست و داود پنج حرف ) آن حضرت فرمود نميدانم مورچه گفت ( من نيك ميدانم ) از براى آنكه ( اصل اسم پدرت : داوى جرحه بودّ ، مىباشد كه ) جراحت و شكستگى قلب خود را ( بواسطه ترك اولى كه از حضرتش صادر شده بود ) بمودت و محبت خدا مداوا ميكرد از اين جهت او را داود ناميدند و ( چون تو مقام سلطنت را اضافه از پدر دارى لذا يكحرف بر اسم تو افزوده شده ، و چون تو مرتكب ترك أولى نشدى و سالم از گناه گشتى تو را سليمان ناميدند و گمان نكنى كه ترك اولاى پدرت نقصى بود براى حضرتش بلكه سبب كمال محبت و تماميّت مودت او گشت ، بدين سبب ) اميدوارم كه بپدرت ملحق شوى ( و بمرتبهء كمال او برسى و قلب خود را بدوستى خداوند مداوا و مملو كنى ) .
اى سليمان آيا ميدانى چرا خداوند از ميان مخلوقات خود باد را مسخّر تو گردانيده ، فرمود : مرا بدان اطلاع و آگاهى نيست ، گفت ( من از علتش با اطلاع
علل الشرايع ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٦٨