مملكت خود نگاه كنم ، و هر وقت داخل قصر شدم كسى را اجازه ندهيد پيش من آيد تا ( دمى آرامش خاطر داشته باشم و ) عيش و شادى مرا بكدورت تبديل ننمايد تمام گفتند اين چنين كنيم چون فردا شد از أول صبح عصايش را بدست گرفت و بر بالاى قصر ( بلورين خود ) رفت و تنها ايستاد و تكيه بر عصا داد و به اطراف مملكتش نظر ميكرد ( و بتماشاى مناظر طبيعى خدادادى كشور پهناور خود مشغول گرديد ) و خورسند و مسرور بود از نعمتهائى كه خداوند به او عنايت فرموده بود ، كه ناگهان جوانى خوش صورت و با لباس نيكو در گوشهء قصرش نمايان شد ، آن حضرت تا او را ديد فرمود : جوان چه كسى اجازه ورود به تو داد ( با اينكه من گفته بودم به كسى اجازه ورود ندهند ) و قصد داشتم امروز تنها باشم ، جوان گفت باذن خداى ( حقيقى و مالك اصلى ) اين قصر داخل شدم .
سليمان فرمود : البته خداى اين قصر از من صاحب اختيارتر و سزاوارتر است بگو كيستى و براى چه آمده اى ، گفت ملك الموتم و براى قبض روح تو آمدهام فرمود : هر چه زودتر مأموريت خود را انجام بده و روح مرا قبض كن زيرا امروز را روز شادى خود قرار داده بودم و خداى تعالى خواسته است كه شادى من تمام باشد و به لقاى او برسم .
و آن حضرت همچنان كه بر عصا تكيه نموده بود ملك الموت روح مطهرش را قبض كرد و مدتها جسد آن حضرت به همان حال كه ايستاده و تكيه بعصا داده بود باقى ماند ، و مردم ( و سپاهيانش ) گمان ميكردند كه زنده است و رفته رفته در ميان مردم سخنها پديد آمد و هر دسته اى چيزى ميگفتند ، و پايه اختلاف آنقدر محكم شد كه جمعى گفتند سليمانى كه در اين مدت بعصا تكيه كرده و بمشقت و تعب و رنج نيفتاده و ناراحت و خسته نشده و چيزى نخورده و نياشاميده يقينا او خداى ما است و بر ما واجبست او را پرستش كنيم و جمعى گفتند كه سليمان سحر كرده و به نظر ما چنان نموده كه او را ايستاده
علل الشرايع ( فارسي ) — صفحة 170
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٧٠