( 1 ) نخواهم رساند كه به سراغ او مىروم و مىآورمش . ثابت گفت : خيال نمىكنم سلمى و داييهاى شيبة او را به تو تسليم كنند و آنها به اين سادگى او را از دست نمىدهند ، در عين حال تو هم نبايد او را از دست بدهى و ميان داييهايش رهايش كنى و بايد چنان رفتار كنى كه خود شيبة با ميل و رغبت پيش تو آيد . مطّلب گفت : اى ابو اوس ، من او را آن جا رها نمىكنم كه مآثر قوم خود و نسب و شرف و گهر اصالت خويش را كه تو مىدانى فراموش كند .
مطّلب از مكه حركت كرد و چون به مدينه رسيد در گوشهيى منزل ساخت و به جستجوى شيبة بر آمد و او را در حالى يافت كه با پسر داييهاى خود مسابقهء تيراندازى مىداد ، و همين كه او را ديد متوجه شباهت زياد پدرش در او شد و گريست و او را به آغوش كوشيد و حلّهيى يمنى بر او پوشاند و اين دو بيت را سرود :
در حالى كه بنى نجّار دور و بر شيبة بودند و مسابقهء تيراندازى مىدادند شناختمش ، چالاكى و خلق و خوى خودمان را در او ديدم و از چشم من براى او سيلاب اشك روان شد . [ 1 ]
سلمى كسى پيش مطّلب فرستاد و از او دعوت كرد كه به خانهاش بيايد . مطّلب گفت :
شتاب من از اين بيشتر است و قصد دارم هيچ كارى انجام ندهم جز اينكه برادرزادهء خود را بردارم و به شهر و قوم خودش برسانمش . سلمى گفت : من او را با تو روانه نخواهم ساخت ، و درشتى كرد . مطّلب به سلمى گفت : چنين مكن كه بر هر حال من از اينجا بدون برادرزادهام نمىروم ، او به حد بلوغ رسيده و در اين جا غريب است و ميان خويشاوندان پدرى خود نيست و ما خاندان شرفيم ، قوم ما و اقامت شيبة در شهر و سرزمين خودش برايش بهتر از توقف اينجاست و او هر كجا كه باشد پسر تو است . چون سلمى متوجه شد كه مطّلب از تصميم خود منصرف نمىشود سه روز مهلت خواست و مطّلب هم پيش ايشان رفت و سه روز ماند و سپس با شيبة حركت كرد و هر دو با هم راه افتادند . هشام بن محمد از قول پدرش نقل مىكند كه در اين هنگام مطّلب اين ابيات را سرود ، « اگر پيش بنى نجار رفتى به ايشان بگو كه من از ايشانم و فرزند ايشان و در شمارشان هستم ، ايشان را قومى ديدم كه
هامش
[ 1 ] .عرفت شيبة و النجار قد حفلت * ابناؤها حوله بالنبيل تنتضل
عرفت اجلاده منا و شيمته * ففاض منى عليه و ابل سبل