( 1 ) هر گاه پيش ايشان بيايم از ديدار من و وجود من خوشحال مىشوند و دوستم دارند . » [ 1 ]
محمد بن عمر در دنبالهء حديث خود مىگويد ، مطّلب هنگام ظهر همراه شيبة وارد مكه شد و قريش گفتند اين بردهء مطّلب [ عبد المطلب ] است ، مطّلب گفت : واى بر شما ، اين چه حرفى است ، اين برادرزادهام شيبة بن عمرو است و چون او را ديدند گفتند : آرى به جان خودمان سوگند كه پسر اوست . عبد المطّلب همچنان ساكن مكه بود تا بزرگ شد و به حد رشد و بلوغ رسيد ، مطّلب بن عبد مناف براى بازرگانى به يمن رفت و در ردمان [ 2 ] كه از سرزمين يمن است درگذشت و پس از مرگ او عبد المطلب بن هاشم عهدهدار پذيرايى و آبرسانى شد و همواره از حاجيان پذيرايى مىكرد و براى آنها در همان حوضهاى چرمى آب فراهم مىساخت و چون چاه زمزم حفر شد و به آب رسيد ديگر آب دادن در ظرفهاى بزرگ چرمى را رها كرد و از چاه زمزم آنها را سيراب مىكرد و از زمزم آب به عرفات مىرساند .
حفر چاه زمزم به عنايت خداوند بود و چنين پيش آمد كه چند مرتبه فرشتهيى در خواب عبد المطّلب آمد و دستور داد آن را حفر كند و محل آن را براى او روشن ساخت ، و نخست به او گفت : طيبة را حفر كن . عبد المطلب گفت : طيبة چيست ؟ فردا فرشته در خواب او ظاهر شد و گفت : برّه را حفر كن . عبد المطّلب گفت : برّه چيست ؟ فردا فرشته در خواب او كه در جاى روزهاى قبل خوابيده بود آمد و گفت : مضنونة را حفر كن . گفت : مضنونة چيست ؟ آنچه مىگويى روشن ساز . فردا باز فرشته در خواب او آمد و گفت : زمزم را حفر كن . گفت : زمزم چيست ؟ گفت : چاهى است كه آب خشك و كم نمىشود ، گروه بزرگ حاجيان را سيراب مىكند و محل آن ميان چرك و خون محلى است كه كلاغ سرخ منقار سرخ پا ، نوك به زمين مىزند و آن كلاغ در جايى است كه قربانيها را مىكشند و ميان خون و چرك قرار دارد ، و آن چاه و آب آن مخصوص تو و پس از تو مخصوص فرزندان توست .
گويد ، فرداى آن روز صبح زود عبد المطّلب با بيل و تيشه همراه تنها فرزند خود حارث آن جا حاضر شد . و در آن موقع پسرى جز حارث نداشت . عبد المطلب به كندن زمين
هامش
[ 1 ] .أبلغ بنى النجّار ان جئتهم * انّي منهم و ابنهم و الخميس
رأيتهم قوما اذا جئتهم * هووا لقائي و أحبّوا حيسي[ 2 ] . منطقهيى در يمن كه ياقوت دربارهء آن توضيح داده است ، رك : معجم البلدان ، ج 4 ، ص 245 . - م .